#سلطان_پارت_338
_فکرنکن این جناب سرگرد می تونه مانع من بشه من امروز تو رو صیغه می کنم .
سامیار متعجب ازحرف برادر باچشمانی گرد شده گفت:
_چی؟!می خوایی صیغه اش کنی؟!
ونگاهی به سراپای نفس انداخت.
_پس صبا چی امیرسام اون اگه بفهمه.
سلطان سرش را به سمت سامیار چرخاند و نگاهش را به چشمان متعجب برادر دوخت.
_اون دختر از اولم تو زندگی من نبود.
سیاوش یک تای ابرویش را بالا انداخت،گلویش از این همه خشم خشک شده بود،بالحن تمسخر آمیزی گفت:
_بس کن امیرسام اون زنته نمی تونی این موضوع رو نادیده بگیری.
سلطان صورتش را باخشم جلو برد،سیاوش صاف و صامت سر جایش ایستاد ،بدون اینکه کوچکترین تکانی بخورد و به چشم های سلطان خیره بود.
چشمانش پربود از خشم و نفرت.
_من لازم نمی دوم تا به تو یکی توضیحی بدم.
سیاوش باهمان لحن خاص وخشمی که سعی برآن داشت تا سرکوبش کند زیر لب زمزمه کرد:
_ای کاش می تونستم زیر قولی که بهت دادم بزنم ،ای کاش ...
romangram.com | @romangram_com