#سلطان_پارت_331


سیاوش بالبخند خیره به صورت نفس نگاه می کرد.

وارد اتاق شدن ،اول سامیار سلامی کرد و هینی که به سمت سیاوش قدم برمی داشت دستش را به سویش دراز کرد .دست هم دیگر را فشار دادن .

نفس لبخندی به صورت سیاوش زد و سلام کرد.

سیاوش هم متقابلا لبخندپهنی روی صورتش نشاند.

_می گم سیاوش برای امیرسام سند آوردم.

سیاوش نگاهش رو از روی صورت خندان نفس برداشت وسرش رو به سمت سامیار چرخاند.

خیلی جدی گفت:

_سند برای چی؟اگه فکر می کنی با سند می تونی آزادش کنی سخت دراشتباهی،چون تا اون مرد رضایت نده نمی تونم کاری بکن.

_آخه چرا؟!خواهش می کنم یک کاریش بکن.

_چراازراه خودش وارد نمی شی،امیر سام می گفت تا شب نشده ازاینجا می ره بیرون.

سامیار لحظه ای تامل کرد وبه فکر فرو رفت.

_امیر سام گفت از راه خودش آزاد می شه؟!

_آره

سامیار اشاره ای به نفس کردو گفت:

romangram.com | @romangram_com