#سلطان_پارت_307
دستم رو روی صورت خیس از اشکش گذاشتم ،بالحن آروم،اما مثل همیشه سرد زمزمه کردم:
_نفس بیدارشو داری خواب می بی نی..
هم چنان هق هق می کرد،دیگه داشت کنترل اعصابم ازدستم خارج می شد ،بایک حرکت کشیدمش تو بغلم تکیه ام رو دادم به بالای تخت،گریه هاش بی طاقتم کرده بودو باعث می شد کنترلی روی خودم نداشته باشم.
هم می خواستم درکش کنم هم می دیدم که نمی تونم این کار رو بکنم.
یاشاید هم نمی خواستم.
_با فریادی که سرش کشیدم ساکت شد.
_بسه دیگه،ببر صداتو ..
خودش رو ازم وحشت زده جدا کرد،باچشم های گرد شده که میون اشک غوطه ور بود با صورتی رنگ پریده ونالان وهق هقی که ریز به گوشم می رسید انقدر چهره اش معصوم و ترحم برانگیز شده بود،که با وجود اون همه درد لحظه ای پشیمون شدم.
اما به روم نیاوردم،با اخم نگاهش
نگاهش کردم،
خودش رو کشید گوشه ی تخت،ودرحالی که سعی داشت گریه نکنه اما بغضش رو هم نمی تونست پنهون کنه باصدای لرزون و گرفته ای زمزمه کرد.
_سلطان...تو زنده ای؟!
نگاهم رو از نگاهش گرفتم.
_اگه مرده بودم الان اینجا کنارت تو ننشسته بودم ،تو سرد خونه تو آرامش خوابیده بودم.
romangram.com | @romangram_com