#سلطان_پارت_186
بارفتنش تو ماشین نگاهم رو ازش گرفتم،به سرعت ماشین رو دور زدم،خم شد دررو برام باز کردو حولش داد،سریع نشستم تو ماشین ،هی سرجام بر می گشتم و خیره می شدم به بدن بی جون سلطان.
_خوب می شه ،گریه نکن.
نگاه بارونیم رو به به سمتش چرخوندم،خیره بود به خیابون.
سکوت کردم ،هیچ حالم خوب نبود،اگه بلایی سر سلطان بیاد،سر مردم روستا چی می آدش،سر خواهرو برادرش...نگاهم رو به خیابون دوختم،سرم رو به شیشه ی ماشین چسبوندم.
از همه بدتر ،سرمن چی میادش...
غرق درافکارم بودم که صدای تلفن همراه رشته ی افکارم رو بهم ریخت.
سرم رو از شیشه جدا کردم ،سرم رو به سمت محافظ چرخوندم،اونم نیم نگاهی به من انداخت و دوباره به خیابون خیره شد.
_گوشی سلطانه،خم شو فکرکنم تو جیبه کتش باشه.
کاملا برگشتم به سمت عقب دستم رو داخل جیب کتش کردم،گوشیش رو بیرون کشیدم و بر گشتم رو صندلی ،به صفحه ی گوشی خیره شدم.
"سامیار" رو با صدای تقریبا بلندی گفتم:
_بهش بگو سلطان زخمی شده.
سرم رو تکون دادم و لمس گوشی رو زدم ،گوشی رو کنار گوشم بردم و با صدای لرزونی گفتم:
_الو...
romangram.com | @romangram_com