#سلطان_پارت_183
_من،پدرم نیستم،راحت نمی میرم.
نگهبانی که دستم رو گرفته بود ولم کردو به سمت پاشا دوید.
_قربان،باید فرار کنیم ،پاشا که حسابی وحشت کرده بود،نگاهی به سلطان انداخت که روی زانوهاش افتاده بود و بعد نگاهش به سمت من چرخید،ازنگاهش ترسیدم،دوتااز نگهبان هایی که با سلطان درگیر بودن ،حالا با محافظ هاش درگیر شده بودن،پاشا به سمتم قدم برداشت،باوحشت و ترس جیغ بلندی کشیدم و به سمت سلطان دویدم ،کنارش مظلومانه زانو زدم بازوی قطورش رو درحالی که هق هق می کردم محکم تو پنجه های ظریفم گرفتم.
_سلطان می خواد منو ببره تورو خدا نذار.
سلطان سرش روپایین انداخته بود،داشت درد شدیدی رو تحمل می کرد، اما کوچک ترین ناله ای نمیکرد،نگاهم رو از سلطان گرفتم ،خیره شدم به پاشا که دستش رو به سمت بازوم دراز کرد محکم دستم رو دور بازوی سلطان حلقه کردم سرم رو به بازوش فشار دادم،دست پاشا که روی بازوم قرار گرفت، جیغ کشیدم،توام با خشم و نفرت:
_ولم کن لعنتیولم کن پس فطرت، من نمی خوام باتو جایی بیام.
ولم کن...
بازوم ازفشار دستش درد گرفته بود.
جیغ زدم،التماس کردم،پاشا بیشتر تقلا می کرد،تو یک لحظه صدای بی جون سلطان ودست خونیش که اسلحه توش بودو به سمت پاشا نشونه رفته بود .
_برو گم شو تا نفلت نکردم پیر سگ.
پاشا بادیدن اسلحه انگشت هاش رو ازدور بازوم باز کرد درحالی که،خیره بود به سلطان،یک قدم به عقب رفت،باصدای اون نگهبانی که من رو گرفته بود ،سرش رو به عقب چرخوند.
_پاشا بیا،دارن میان.
پاشا دوباره خیره شد به سلطان و بعد نگاهش به سمت من چرخید،بانفرت نگاهی به من انداخت و بدون اینکه حرفی بزنه نگاهش رو ازمون گرفت و به سمت داخل ویلا دوید.
بافرار پاشا نگاهم رو به صورت عرق کرده ورنگ پریده ی سلطان دوختم،تو همون لحظه دستش رو پایین آورد از شدت درد صورتش رو جمع کرد و ناله ی خفیفی کرد و دستش رو روی زخمش که درحال خونریزی بود فشارداد،سرش رو بالا آورد نگاهی به صورتم،انداخت و لبخندکجی زدوروی زمین افتاد.
romangram.com | @romangram_com