#سلطان_پارت_176


بااحتیاط حینی که به اطراف نگاه می کردم،از پله ها بالا رفتم به درورودی کافی شاپ که رسیدم،از در شیشه ای به داخل نگاه کردم،اولین کسی رو که دیدم، سونیا بود که روبه روی آرمان نشسته بود و می خندید.

دندون هام رو با حرص روی هم سابیدم،دوست داشتم گردن هردوشون رو با دستام خورد کنم ،اما باید آروم باشم اگه با آرمان درگیر بشم ،دوباره نفس رو از دست می دم.

اون لحظه کارد می زدی خونم درنمی اومد،همین طور که خیره بودم بهشون، سونیا چشمش به من افتاد کمی سر جاش تکون خورد لبخند روی لبش ماسید،سرش رو پایین انداخت،بعد چند دقیقه صدای زنگ پیامک گوشیم بلند شد،نگاهم رو از اون ها گرفتم ،دست بردم توی جیبم،گوشی رو درآورد،لمسش رو زدم،پیام از سونیا بود.

"داداش،نفس رو ازدر پشتی می خوان ببرن"

با دیدن پیامش،دعاکردم که هنوز نرفته باشن، دوباره به سونیا خیره شدم ،دستم رو تهدید وار روی گردنم کشیدم،دیگه خودش می دونست که مرگش حتمیه، سریع نگاهم رو از داخل کافی شاپ برداشتم و پله هارو دوتا یکی پایین دویدم،با قدم های بلندو سریع خودم رو به پشت کافی شاپ رسوندم.

حواسم به اطرافم بود،نگاهم رو دورو اطراف کافی شاپ می گردوندم،که چشمم افتاد به اون سمت خیابون،دوتا مرد با یک زن که حتم داشتم نفس باشه سریع به سمت خیابون دویدم اما قبل رسیدن بهشون،حرکت کردن.

وسط خیابون که رسیدم فریاد بلندی کشیدم و به دوطرف خیابون نگاه کردم،هیچ ماشینی رد نمی شد، کلافه دستام رو تو موهام فرو کردم و بهمشون ریختم.

_لعنتی ،شانس گندم یه ماشینم رد نمی شه،بخشکی شانس.

عصبی فریاد می زدم وتمام خشمم رو بالگد روی سطل زباله ی کنارخیابون خالی می کردم.

_هی عمو دیوونه شدی؟!

باصدایی که از پشت سرم شنیدم ،با خشم به عقب برگشتم،بادیدن پسر جون موتور سوار لبخند کجی زدم و خیره بهش به سمتش قدم برداشتم.

_چیه عمو،مثل اینکه واقعا دیوونه ای؟!

بایک حرکت یقه اش رو گرفتم و پرتش کردم از موتور پایین .

خودم پریدم رو موتور تا پسر به خودش بیاد سریع با سرعت حرکت کردم،صدای پسر از پشت سر می اومد ،حقشه این به جای زبون درازی که کردش.

romangram.com | @romangram_com