#سلطان_پارت_174
اما کسی ندیده بودتشون.
با ناامیدی تکیه ام رو دادم به دیوار ،خیلی آروم سرخوردم و روی زمین نشستم،پاهام رو جمع کردم ،دستم روروی زانوهام انداختم و خیره شدم به روبه رو،ناامید و خشمگین...
نوک هفت تیر رو کلافه به پیشونیم چسبوندم، ومتفکرانه ضربه می زدم حالا باید چه غلطی بکنم،چقدر راحت نفس رو ازم دزدیدن،اگه بلایی سرش بیارن چی،باید برم سروقت مهران،مطمعنم که دیگه عمارت پاشا نمی برنش.
سرم رو بالا گرفتم،نگاهم افتاد به مردمی که متعجب خیره به من از کنارم می گذشتن،کلافه پوفی کردم و دستم رو روی زانوم گذاشتم و ازروی زمین بلند شدم.
دستم رو بردم تو جیب کتم، گوشیم رو بیرون کشیدم،لمسش رو زدم وشماره ی سامیار رو گرفتم.
بعد چندتا بوق صداش تو گوشی پی چید.
_الو داداش،کجایی تو؟!
_سامیار ،نفس رو بردن ،نتونستم پیداش کنم،به سیاوشم بگو.
_باشه بهش می گم،فعلا که پلیس مارو گرفته، گفت باید تعهد بدیم،تو برو امارت ماخودمون بر می گردیم.
دکمه ی قطع تماس رو زدم بدون هیچ حرفی.
با خشم دست مشت شدم رو که اسلحه توش بود رو به دیوار زدم وبا اعصبانیت فریاد زدم:
اه...لعنتیا،اه...اه...اه...
پیشونیم رو به دستم که روی دیواربود چسبوندم.
_من خیلی بی عرضه ام،لعنت به من.
romangram.com | @romangram_com