#سلطان_پارت_172
_حواست باشه سلطان،داری پات رو بیشتراز گلیمت دراز می کنی،توکارایی دخالت می کنی که اصلا بهت ربطی ندار.
اینبار سکوت نمی کنم،بلایی به سرت بیارم،که دیگه سلطان بودن رو یادت بره.
تو یک لحظه سلطان دست های مشت شده اش رو زد تخت سینه ی مهران انقدر ضربه ناگهانی بود و شدتش زیاد که مهران نا خدا گاه یک قدم به عقب رفت،سلطان با خشم چرخید سمت سامیار از زیر کتش هفت تیرش رو بیرون کشید به سمت مهران یورش برد یقه اش رو بایک دست گرفت،خمش کرد روبه عقب ، هفت تیر رو گذاشت روی شقیقه اش ،دندنون هاش رو باخشم روی هم فشار می دادقفسه ی سینه اش به شدت بالا و پایین می شد ،همزمان سامان و چند تااز بادیگارد ها خواستن جلوی سلطان رو بگیرن که سامیارو محافظ هاش جلشون رو گرفتن.
سلطان با خشم از بین دندونهای کلید شدش غرید:
_خفه شو عوضی،مادرنزاییده کسی رو که سلطان رو تهدید کنه،کاری نکن پابذارم رو آتش بسی که بینمونه ،که خودت می دونی پیامدهاش برای تو پدرت گرون تموم می شه،خودت خوب می دونی که سلطان بلوف نمی زنه...
فصل ششم
نگاهم رو از سلطان برداشتم،سرم رو به سمت سیاوش چرخوندم،توهمون لحظه سیاوش به سمتشون قدم برداشت،کنارشون که رسید مچ دست سلطان رو محکم چسبید و باتحکم گفت:
_امیرسام ولش کن ،اینجا بین این همه جمعیت که دورمون جمع شدن هفت تیر گذاشتی رو سرش،بی خیال شو،مردم دارن نگاه می کنن.
با وحشت نگاهشون می کردم،از سلطان بعید نبود بزنه مهران رو بکشه.
من که تااون لحظه خیره بودم به اونا،با قرار گرفتن دستی روی بازوم باترس سرم رو به سمتش چرخوندم،یکی ازاون بادیگارد ها بود،باتمام قدرتم جیغ زدم و اسم سلطان رو صدا زدم،پس فطرت من رو بی رحمانه دنبال خودش می کشید.
(سلطان)
romangram.com | @romangram_com