#سلطان_پارت_170


سیاوش زیادی خونسرد بود،ازدستش واین همه خونسردیش کفری شدم ،نگاه نگرانم رو از سیاوش گرفتم ،دوباره نگاهم رو به سلطان و مهران دوختم،هنوز سینه به سینه ی هم ایستاده بودن.

آروم حرف می زدن،نمی شنیدم که چی به هم می گن.

_داداش.

منکه تااون لحظه نگاه نگرانم رو به سلطان و مهران دوخته بودم با صدایی که از پشت سرم شنیدم ،خیلی سریع به عقب برگشتم،سامیار با شیش تا مرد هیکلی کت وشلوار به تن،که حدس می زدم محافظ باشن،به سمتمون می اومدن،لبخند پهنی زدم و برگشتم ودوباره به صورت سامان و مهران خیره شدم دوست داشتم ببینم که قیافشون بادیدن محافظای سلطان چه شکلی می شه.

نگاهم بین صورت سامان ومهران می دوید،محافظا به همراه سامیار رفتن وپشت سر سلطان ایستادن،مهران فقط ابرویی بالا انداخت سعی می کرد خونسردیش رو حفظ کنه وترسش رو بروز نده ، ولی سامان برعکس برادرش چشم های متعجب و وحشت زده اش رو به محافظ ها دوخته بود.

_می دونستم فکر همه جاش رو کرده.

نگاهم رو از اونا گرفتم با صدای سیاوش بالبخندی که روی لبم بود سرم رو به سمتش چرخوندم.

_خیلی باهوشه،مگه نه جناب سرگرد.

بدون اینکه چشم از روبه رو برداره ونگاهم کنه گفت:

_آره خیلی باهوشه،برای همینم همیشه از بچگیمون ازم جلو بوده.

_ریز خندیدم...

سرش رو به سمتم چرخوند یک جفت مردمک همچون تاریکی شبش رو به برجک های قهوه ایم دوخت،لبخند کجی زدو با صدای بمی گفت:

_سونیا کجاست؟

تازه یاد بدبختی اصلیم افتادم،اگه سلطان بفهمه خون به پا می کنه،آب دهنم رو به زحمت قورت دادم همونطورکه خیره بودم به سیاوش، بشکنی جلوی صورتم زدو گفت:

romangram.com | @romangram_com