#سکوت_یک_تردید_پارت_197

تک خنده ای که دلم براش ضعف رفت کرد و گفت:چون که من....لپمو کشید ادامه داد:دیوونه شما هستم خانووم بزرگ...

خنده ای کردم و با عشق نگاهش کردم...دوباره خودم رو توی آغوشش جا دادم....

سه سال بعد...

شلوار پناه رو درآوردم....اوووه اووووه...چی کار کردی مامانی!!!!؟بغلم گرفتمش و از اتاق خارج شدم...بهراد داشت تی وی نگاه می کرد...قیافه ام رو جمع کردم....لبخندی زد و گفت:چی شده!!؟؟

پناه رو بالا گرفت و به پوشکش اشاره کردم...

_هم اکنون به یاری تان نیاز مندیم...

خنده ای کرد و به سمتون اومد...پناه دختر ۹ماهه مون رو بغلش گرفت و گفت:اوووه...اوووه خفه کردی که بابایی مامانتو....



منو حالا نوازش کن.... که این فرصت نره از دست.... شاید این آخرین بار.....

که این احساس زیبا هست.... منو حالا نوازش کن..... همین حالا که تب کردم....

اگه لمسم کنی شاید....به دنیای تو برگردم....


پایان....

romangram.com | @romangram_com