#سکوت_یک_تردید_پارت_192
بعد از تحویل گرفتن ساک هامون به سمت در راه افتادیم....که جلوی در آرتان و نیاز و نفس رو دیدیم....ای جااانمممم....نفس بغل نیاز بود و نیاز هم با انگشت منو بهش نشون میداد....ساک بدست به سمتشون دوییدم...تند سلامی به نیاز و آرتان کردم و نفس رو گرفتم بغلم...دلممم براش یه ذره شده بود...به خودم چسبوندمش و گفتم:سلام فندوق من....سلام نفس خاله...سلام زندگی خاله...قربونت برم من آخه سفید برفی من...عشقمممم....این رو گفتم و یه ماچ آبدار روی لپ های تپلیش کاشتم....با عشق بهش نگاه کردم...تو این مدت تنها کسی که بهم آرامش میداد همین فنقلییی....با صدای دریا که نفس رو از دستم میکشید گفت:اوووووی بدش من ببینم این عسل رو...قربووونش برم من....بغلش گرفت و لپش رو کشید....
مهسا در حالی که متفکر سرش رو تکون میداد گفت:بعله....بنده هم که اینجا کلا نقش خیار رو ایفا می کنم....
با این حرفش همه زدیم زیر خنده....دریا نفس رو بغل مهسا داد و گفت:بیا خیارشور...حملش با تووو....
نیاز در حالی که میخندید...گفت:خیله خب...زود باشین بریم....
آرتان:ساکاتونو بدین من....
منو دریا با پرروئی تمام ساکمونو دادیم به دست آرتان....مهسا با تاسف بهمون نگاه کرد....
مهسا:نه زحمت نکشین خودمون میاریم....
آرتان:نه بابا چه زحمتی....
این رو گفت و دستش رو به سمت مهسا دراز کرد تا ساک رو از دستش بگیره...
مهسا ساک رو به دستش داد و همگی راه افتادیم به سمت ماشینشون...سوار که شدیم به سمت خونه رفتیم....وقتی رسیدیم مامان اونجا بود....مهسا و دریا بهش سلام کردن که جوابشونو داد...با ذوق و شوق پریدم بغلش و گفتم:مامان جووونمممم....
اما تنها جواب اون بیشتر فشردنم به خودش بود...بعد از چند لحظه ازم جدا شد...با دقت بهم نگاه کرد و گفت:چقدر لاغر شدی دخترم...الهی بمیرم واست...
این رو گفت و هاله ای از اشک تو چشماش حلقه زد....اومدم لب باز کنم و چیزی بگم که دریا که بغل من ایستاده بود با لحن بامزه ای گفت:آره والا خاله جووون...شده عییین اسکلت ب....
با پام محکم کوبیدم رو پاش تا خفه شه...از درد صورتش جمع شد...بی اعتنا به اون خل و چل رو کردم به مامانم و گفتم:اوااا خدانکنه...اصلا هم لاغر نشدم شما به چشمت اینجوری اومده مامان خوشگلم....
این رو گفتم و لپش رو کشیدم...لبخندی زد و گفت:حالت خوبه مامان جوون!!!؟
_بعله مگه میشه شمارو ببینم و بد باشم!!؟؟
دریا صورتش و کج و کله کرد و گفت:ایییی چندش...حالم بهم خورد...
برگشتم به سمتش و گفتم:آخه بشر...یه مین فقط یه مین لالمونی بگیری کسی بهت نمیگه لالیا!!!!
با این حرفم نیاز و مهسا زدن زیر خنده....چشم غره ای مصنوعی بهم رفت و روشو به حالت قهر اونور کرد....منم ایییشییی بلند گفتم و صورتمو به حالت قهر اونور کردم....
romangram.com | @romangram_com