#سکوت_یک_تردید_پارت_189

ای خاک بر اون سر بی تربیتت کنن...سلامت کووو...

با بی حوصلگی گفتم:اوووهوووممم سلاممم....

_سلام و کوفت سلام و مرض سلام و درد بی درمون...خاک بر اون سرت که یه خورده مهمون نوازی بلد نیستی....

با تعجب گفتم:هااان!!!؟؟

_دوساعت خبرت دم خونه ات منتظرم که خب....

مهلت ادامه حرفش رو بهش ندادم و از خوشحالی جیغییی بلند کشیدمممم....فکر کنم گوشش کر شد...بعد از چند لحظه گفت:ایییی درد چه خبرته کر شدم...کجایی زود باش بیا دیگه....

با ذوق گفتم:الان میییااام...پنج مین دیگه اونجام.....

_اوکی بیا عشقول خنگول فعلا....

_فعلا...

آخ جوووون....تا چند روز تنها نیستم...تازه دریا هست کلفتیمو می کنه غذا مذا واسم درست می کنه...هووورااا....ولی تنهایی واقعا سخته...تو این دو سال اگه بفهمم حتی مهسا که همیشه پیشمه میاد خونه ام...از خوشحالی نمی دونم چیکار کنم....به کوچمون رسیدم ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم...دریا با چمدونش جلوی در ایستاده بود...با ذوق بهش نگاه کردم و گفتم:دریاااااا...

به سمتش دوییدم و تا بغلش کنم..توی نیم متریش بودم که چشامو بستم تا بغلش کنم....اما به جای اون با مخ رفتم تو بغل دیوار...ای بیشعووووور....واسه من جا خالی میدی!!!!؟؟ای سرممممم...به سمتش برگشتم و با حرص گفتم:دریا خیلییی بیشعوووری....کثافت...سلیته جیغ جیغو زشتتتتت....

دریا همونجور که میخندید گفت:I'm sorry...اومدیم شهرستان گفتیم یه شوخی شهرستانی هم بکنیم...چطوری!!!؟؟

در حالی که سرمو میمالیدم به سمتش رفتم و یه پس گردنی توووپ بهش زدم کلش دومتر اومد جلووو......در حالی که لبخندی حرص دربیار ی میزدم... گفتم:آخیییش....الان خوب شدم....

_می خوام صد سال سیاه نشی....

صورتش از درد جمع شد....اخییی نازیییی....عادت داره‌‌‌....توسط من تبدیل به کتلت بشه...کلید رو از توی جیبم برداشتم و توی در چرخوندم...و گفتم:چمدونتم با خودت بیار بی زحمت...نگاهی به من انداخت ودر حالی که میخندید گفت:بیشعور تر از توهم هست یعنی خدایی!!؟؟؟

_آره...یکیش تووو....این رو گفتم و به سمت راه پله ها رفتم...اونم انگار پشت سرم چمدونش رو گرفت و اومد تووو....

مدیونید فکر کنید من بیشعورما...از پله ها بالا رفتم دریا هم پشت سرم اومد...عجیب بودااا...جیغ جیغ نمی کرد...وااا این دریا!!!؟در خونه رو باز کردم و رفتم تو...دریا هم پشت سرم اومد و رفت روی یکی از مبل ها نشست...درو بستم و گفتم:چطور مطوری!!!؟؟چه خبرا!!!؟؟

در حالی که انگار داره به چیزی فکر می کنه گفت:چشمام تار میبینه...بعد از جاش بلند شد و درحالی که خودشو تکون میداد گفت:اوووه اوووه فعلا فشار رومه....

این رو گفت و دویید به سمت دستشویی...تک خنده ای کردم و گفتم دیوانه خل...یعنی فکر نکنم کسی پیش این پیرشه...خوش به حالش...انقدر شاد...روی مبل ولو شدم...اخیییشششش....پاهامو انداختم روی میز و یه سیب از روی میز برداشتم...یه گاز بهش زدم که دریا از دستشویی اومد بیرون...اول با تعجب به همجا نگاه کرد و گفت:اااااا...چقده شفافه....

romangram.com | @romangram_com