#سکوت_یک_تردید_پارت_186


آروم سرمو تکون دادم که گوشیش زنگ خورد...نگاهی به صفحه اش انداخت و لبخندی حرص دربیار به روم زد:حالام اگه کاری ندارید بفرمایین می تونید برید...

تو دلم پوزخندی زدم...می خواست تلافی کنه....پشتم رو بهش کردم و بدون خداحافظی از اتاقش خارج شدم...نفس عمیقی کشیدم.

چشمامو بستم...به اتاقم رفتم و تمامی وسایلم رو جمع کردم...نگاهی به اطراف انداختم...یاد روز اول افتادم...یاد روزی که گیلدا داشت خفه ام می کرد...و یاد روزی که بهراد...بغلم کرد...چقدر دلم تنگ میشه...نه تنها برای اینجا اتاقم......برای خونه...برای این شرکت...وقتایی که به اینجا می اومدم...خونمون..اون همه خاطره...خدایا..خودت کمکم کن...نفس عمیقی کشیدم...قطره اشکی که از گوشه چشمم اومده بود رو با انگشتم پاک کردم..معطل نکردم...همچی رو برداشتم و از اتاق خارج شدم...جلوی میز منشی وایستادم...با تعجب بهم نگاه کرد...لبخندی زدم و گفتم:دیگه بدی خوبی دیدید حلال کنید دیگه...از پشت میزش بلند شد و به سمتم اومد...

منشی:دارید میرید!!؟

_بله...

_آخه چرا!!!؟

_امروز استعفا دادم...

_آهان...سری تکون داد و آروم بغلم کرد...بعد از چند لحظه از بغلم بیرون اومد و گفت:خداپشت و پناهتون خانوم کیانی...جاتون اینجا خیلی خالی میشه...ماهم دلمون براتون تنگ میشه...موفق باشید....

لبخندی زدم و گفتم:خییلیی ممنونم...منم دلم تنگ میشه...روز خوبی داشته باشید...خداحافظ...

_خداحافظ....

از یه سری دیگه از همکارام هم خداحافظی کردم...و خارج شدم...برای همیشه...دیگه هیچوقت به اینجا برنمی گردم...هیچوقت اینجا رو نمیبینم...نگاه آخر رو به ساختمون بلند و بالا شرکت انداختم...یاد روز اول افتادم...انقدر سرم رو بلند کرده بودم تا...تا بالاش رو ببینم...که شالم از روی سرم افتاد...نگاهمو از ساختمون گرفتم و به خیابون دوختم...این همون خیابونی که بهراد گیلدارو بخاطر من ول کرد...همون خیابونی که بهراد بخاطر من با اون آدم درگیر شد...همون خیابونی که وقتی بهراد رو با بینی خونین دیدم...دلم براش ضعف رفت...این همون خیابونی که....

با حسرت به همجا نگاه کردم...سوار ماشینم شدم و رفتم...برای همیشه...به خونه که رسیدم مامان و نیاز و آرتان روی مبل نشسته بودن...سلامی به همگی کردم که جوابمو دادن...نگاهی به ساعتم انداختم...دو ساعت تا پروازم مونده بود...وسایلم رو زمین گذاشتم و روی مبل نشستم...

آرتان:وسایلت رو همرو جمع کردی!!؟

_آره همه حاضر...

_باشه...امیدوارم پشیمون نشی...

لبخند تلخی زدم و گفتم:نه...نمیشم...

ناراحت نفسش رو داد بیرون و چیزی نگفت...

به مامان و نیاز نگاه کردم...ساکت بودن...و فقط..با بغض و حسرت به من نگاه میکردن...یعنی من واقعا دارم میرم!!!واقعا!!!این منم!!!؟همونی که واسه سه ماه رفتن به شمال مامان و باباش اونقدر ناراحت شد!!؟همونم که طاقت دوری خانواده اش رو نداشت!!!خدایا تو با من چیکار کردی...ازم یه نگاه دیگه ساختی...جالبه...دارم میرم تا فرار کنم از خیلی چیزا و آدما...اما دلم واسه همین آدما...واسه همین خیلی چیزا تنگ میشه...چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم...نمی دونم چرا...اما...اما‌‌‌...دلم خواست برم بالا...خونه...بهراد...به سمت اتاقم رفتم...فکر کنم کلید توی جیب کوچیک تونیکم باید باشه...در کمدم رو باز کردم...از میون لباس هام تونیکم رو برداشتم...دستم رو توی جیبش کردم...آره ایناهاش...دستامو مچ کردم و کلید رو توی دستام فشردم...مردد بودم...که برم یا نرم...فکر کردم...آخر سر هم دلمو زدم به دریا و از اتاقم خارج شدم...بی توجه به نگاه های متعب روم از خونه خارج شدم..‌تند تند از پله ها بالا رفتم...کلید رو توی در چرخوندم و....


romangram.com | @romangram_com