#سکوت_یک_تردید_پارت_184


برای به دست آوردن عشقت مجبوری باشی تا یه زمانی با یکی تقسیمش کنی...

خیلی سخته برای داشتنش باید از یکی اجازه بگیری!!!!....

خیلی سخته...وقتی نتونی از روی دیوار بینت با کسی که دوسش داری بگذری.‌‌..

خیلی سخته بین انصافت..‌بین احساست.. و عذاب وجدانت گیر کنی...

عشق یه احساس نیست‌‌‌...یه درد....یه عذاب‌‌‌...یه زخم...که هرچقدر به فکر مداواش باشی عمیق تر و دردناک تر میشه...مثل یه باتلاق که هرچقدر توش دست و پا بزنی بیشتر فرو میری..‌..یا به قول فرزان هرچقدر ازش فرار کنی.‌‌...بیشتر به دنبالت میاد...‌

کی فکرشو میکرد...نگاه...اون دختر مغرور و شیطون حالا عاشق بشه.!!!!اونم عاشق چلغوز خان گند بکه روانیی...که حالا...

نمی تونم...اون مال من نیست...سهم من نیست از این دنیا...من آدمی نیستم که زندگیمو روی خرابه های زندگی یکی دیگه بسازم...حالا اون زندگی هرچی که می خواد باشه...من یه همچین آدمی نیستم...نیستم...

بخدا نیستم...این تصمیمی که گرفتم به نفع همه هست....

*******

نگاهی به چمدونم انداختم...همچی رو برداشته بودم...خوبه...از بچگی عاشق شهر شیراز بودم...همیشه با خودم میگفتم اگه قرار توی ایران زندگی کنم...تو یکی از شهر هاش به جز تهران...اون شهر قطعا شیراز...می خواستم برم دیگه طاقت نداشتم...طاقت نگاه های بهراد که انگار رنگش عوض شده...طاقت پوزخند ها و نیشخند های آیه‌‌‌....طاقت ندارم دیگه...بستمه هرچی تو این دوسال زندگیمون...زندگیم...ویرون شد...می خوام برم...شاید اونجا آروم باشم...دیگه طاقت این خونه رو ندارم...خونه ای که هر گوشه اش یه خاطره رو واسم زنده تر میکنه....من از بچگی یه دوست داشتم که اسمش مهساست.‌‌...شیراز زندگی می کنه...خانواده هامون هم رفت و آمد خانوادگی داشتن.‌‌...اول میرم پیش اون تا کم کم خودم مستقل شم...دوست ندارم از ایران خارج شم...اونجا احساس غربت دیگه خفه ام می کنه.‌‌...دیگه طاقت این یکی رو ندارم....تو فکر بودم که در اتاقم باز شد...مامان اومد تو...با بغض به چمدونم نگاه کرد و گفت:تصمیمت قطعیه!!؟چمدونتو جمع کردی!!!؟

آروم سرمو تکون دادم و گفتم:آره مامان جون...

کم کم گریه اش گرفت...نیاز همچی رو واسش تعریف کرده بود...اومد و دستم رو گرفت...به سمت تخت هدایتم کرد...با صورت گریونش بهم نگاه کرد و با بغض گفت:بهت نمیگم نرو...چون می دونم تو این دوسال چقدر سختی کشیدی دختر خوشگلم...به صلاحت هست که یه مدتی از این ساختمون...از آدمای این شهر و این شهر دور باشی...دلم خیلی برات تنگ میشه تند تند به مامانی سربزنیا....

طاقت نیاوردم بغض داشت خفه ام می کرد...پریدم بغلش...تو بغلش آروم و بی صدا اشک ریختم...بعد از چند لحظه منو از خودش جدا کرد و پیشونیمو بوسید...با عشق بهش نگاه کردم و گفتم:خیییلییی دوستت دارم مامانی....

_منم دوستت دارم یکی یدونه من...تو و نیاز همچی من هستید همچی....

لبخندی زدم و اشکهامو پاک کردم...مامان هم همین کارو کرد....با صدایی پر از بغض گفت:بیا...بیا خوشگلم...روی پام دراز بکش..‌مثل بچگی هات واست لالایی بخونم...این شبای آخر رو....

تند تند سرم رو تکون دادم...مامان اومد و به بالشتم تکیه داد منم روی پاش خوابیدم...همونجور که موهامو ناز می کرد شروع کرد:لالالالا گل پونه...بابات رفته در خونه...

لالالالا گلم باشی همیشه در برم باشی...

لالالالا گل آلو درخت سیب و زرد آلو...


romangram.com | @romangram_com