#سکوت_یک_تردید_پارت_173

دریا:چطوووری عقشم!!؟؟

_خووب...خوشمله...

این رو گفتم و راه افتادم....

دریا:حالا چی می خوای بخری!!؟واسه کی!!؟؟مونث!!!؟یا مذکر!!!؟؟

_گزینه دوم....

دریا با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:واسه آرتان!!!؟

_نه...برای چلغوووز خان گنده بکه روااانی....

دریا چشماشو تا آخرین حد توان باز کرد و گفت:چییییی؟!!؟؟تووو می خوای واسه اون کادو بخری!!!؟اونوقت به چه مناسبت!!؟

_آره خب تولدشه...اون واسه تولد من خیلی زحمت کشید زشته من چیزی واسش نخرم...

دریا شیطوون گفت:برووووو...فقط زشته یعنی!!!؟چیزه دیگه ای نیس!!!؟

_نه باو...چه چیزه دیگه ای!!!!

_مثلا یه احساسی چیزی...

_نخیییر...حالا بنظرت چی بگیرم واسش!!!؟

_نمی دونم...بزار فکر کنم...اممممم لباس که نمیشه...عطرم که...با لحنی شیطون ادامه داد:خب جدایی میاره....پس چی بگیریم!!!!!؟یکمی مکث کرد و ادامه داد:آهان ساعت چطوره!!؟

_ساعت!؟؟آهان آره...خییلیی خووبه....

_پس بزن بریم...یه ساعت فروشی میشناسم ساعتاش خیلی خوبه...بریم اونجا...

_باشه بریم....

به سمت ساعت فروشی که دریا گفته بود راه افتادم...خیلی دور نبود...بعد از نیم ساعت رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم و به سمت مغازه رفتیم...

وارد شدیم...یه مغازه بزرگ که پر از ساعت بود...فروشنده اش که پسر جوونی بود...با دیدن ما لبخندی زد و گفت:خوش اومدید خانوما...درخدمتیم...

romangram.com | @romangram_com