#سکوت_یک_تردید_پارت_167
سحر سرش رو تکون داد و چیزی نگفت...به سمت اتاق راهنماییشون کردم و خودم بیرون اومدم و به سمت سالن رفتم....بعد از حدودا نیم ساعت نیاز و آرتان رسیدن...بعد از احوال پرسی و اینا با مهمونا مراسم شروع شد...منو بچه ها هم که تر کوندیم....انقدر رقصیدیم...مخصوصا منو نیاز و دریا...مثل بچگیامون شده بودیم...بعد از خوردن شام...مردا کم کم داشتن میومدن به سمت اتاق رفتم و کتم رو تنم کردم...و بعدش بیرون اومدم...وارد سالن شدم...رفتم پیش بچه ها...مردا بیشترشون اومده بودن...با چشمم دنبال بهراد میگشتم که پیداش کردم...داشت با تلفنش حرف میزد...ظاهرا هم خیلی عصبی بود...یه چند روزی هست همینطوری...عصبی...خشن...بی حوصله...نمی دونم چشه....
تو همین فکرا بودم که دیدم یکدفعه وسط شلوغ شد...مرد و زن وسط بودن و میرقصیدن...دستم توسط دریا کنده شد...
_اووووی چته کندیم!!؟
_گمشو بیا بریم وسط ببینم همش وایستاده...بعدش هم دستم رو کشید و به وسط برد...منم شروع کردم به رقصیدن....
وااااایییی پاااام...مررردم خداااا....پامممم ترکییید...غرغر کنان از پله ها بالا رفتم..مامان خونه بود...اخه اون با دایی اینا اومد منم دریا اینا رسوندن خونه...اه مرض بگیری ایشالا ورپریده...انگار مجبور انقدر برقصه منم با خودش بکشونه...همینجوری داشتم واسه خودم غرغر می کردم...که به یه چیز سختی برخورد کردم و شوت شدم پایین...از دو سه تا پله قل خوردم افتادم پایین....آییییییییییی...چلاق بووودم چلاق تر شدم...جیییغم رفت هوا...بهراد بالای پله ها وایستاده بود...با وحشت تند تند از پله ها اومد پایین...
دستش رو زیر سرم گذاشت و گفت:نگاه!!؟نگاه خوبی!!!؟؟من نمی دونم خدا این چشمو واسه چی به من داده!!؟همیشه خدا کورم جلومو نمیبینم...نگاه جان خوبی عزیزم!!!
نه اینکه بخوام ناز کنم ولی پام بدجوووری درد میکرد...خییلیی میسووختبا بی جونی سرم رو تکون دادم...
با نگرانی بهم نگاه میکرد:الان میبرمت دکتر عزیزم وایستا...
یهو از روی زمین کنده شدم...منو بغلش گرفته بود و تند تند از پله ها پایین میرفت....به ماشینش رسید...درو باز کرد آروم منو گذاشت رو صندلی...خودشم کنارم نشست و راه افتاد...
دستم رو گرفت و گفت:خییلییی درد می کنه!!؟
_تقریبا...
_الان میرسیم یکم تحمل کن...
چیزی نگفتم و سرم رو به شیشه تکیه دادم...بعد از چند لحظه جلوی یه درمانگاه ایستاد...دوباره به سمتم اومد بغلم کرد و برد تو...درسته معذب بودم..اما پام به معنای واقعی درد میکرد...انگار با سنگ داشتن میزدن روش و خردش میکردن...چاره ای جز بغل بهراد نداشتم...
منو به اتاق دکتر برد...دکتر معاینه ام کرد...گفت چیزی نیس فقط پام بدجوری در رفته...واسم جاش انداخت که جیغممم به طرز وحشتناکی بلند شد...خیلی درد داشت...یه تیکه از پام هم خونریزی کرده بود که واسم پانسمان کرد...بعد از اتمام کارمون از دکتر تشکری کردیم و خارج شدیم...
بهراد:می تونی راه بیای!!؟
_آره الان خیلی بهترم...
_باشه پس کمکت می کنم...
دستم رو گرفت...با کمکش از پله ها پایین اومدم و سوار ماشین شدم...خودش هم سوار شد...تازه راه افتاده بود که صدای زنگ گوشیم بلند شد...مامان بود...جواب دادم:جونممم!!!!؟
صدای نگرانش توی گوشی پیچید:کجایی پس تو دختر جوون!!؟
romangram.com | @romangram_com