#سکوت_یک_تردید_پارت_165
مکثی کردم..چشمامو بستم نفس عمیقی کشیدم..و ادامه دادم:حتی..به جرعت میگم حاضرم هرچی دارمو بدم..اما اون همیشه حالش خوب باشه...همیشه کنارم باشه...بابایی می دونم تو الان درکم می کنی...چون تو می دونی عشق چیه...از جام بلند شدم و دستم رو برای بابا تکون دادم:باباجونم...بازم میام پیشتا...الان برم بیشتر از این منتظرش نزارم...بای..بای..این رو گفتم و دستم رو براش تکون دادم...اشکهام رو پاک کردم و به سمت ماشین بهراد راه افتادم....
**********
۱۰ماه بعد....
با صدای نیاز به سمتش برگشتم...واااای...داشتم با حیرت بهش نگاه می کردم که لبخندی زد و گفت:چطور شدم خانوم خوشگله!!!!؟
با حیرت سرم رو تکون دادم و گفتم:محشر شدی...الهی دورت بگردم...خواهر خوشگلم...
نیاز لبخندی زد و گوشه ای از دامنش رو گرفت و چرخی زد...
الهی فدات بشم...خوشگلترین عروس دنیا...دقیق بهش نگاه کردم...آرایش کمی داشت...که خلاصه میشد در خط چشمی نسبتا باریک...مژه های مصنوعی ریمل زده شده...رژ گونه قهوه ای...و روژی همرنگ رژ گونه اش...رنگ موهاش رو به تقریبا نسکافه ای تغییر داده بودن...و یکمی هم تهش رو فر کرده بودن و دورش ریخته بودن...و فقط تاجی خیییلییی ناز روی سرش گذاشته شده بودن...یه لباس عروس خییلیی خوشگل هم به تن داشت...خودش خواسته بود ساده درست بشه...ولی با این حال خیییلیییی ناز شده بود...خییییلیییی...الهی دورت بگردم...
حاله ای از اشک تو چشمام حلقه زد...به سمتش رفتم و بغلش کردم...اونم سفت بغلم کرد...اشکهام کم کم گونه هام رو خیس کردن...دستم رو نوازش وار روی کمرش چرخوندم...
_دیدی!!؟بالاخره به آرزوهامون رسیدیم...یادته بچه بودیم...خاله بازی می کردیم...همش یه همچین روزایی او بازی می کردیم!!!؟
ازم جدا شد و با چشمای پر از اشکش گفت:یادمه خواهر خوشگلم...مررسی که هستی تو این روز کنارم...
اشکهام رو پاک کردم...خم شدم و تعظیمی کردم...
_قربون شما عروس خانوم...
اونم اشکهاشو پاک کرد و با خنده گفت....
_اوووی دختر...هنوز خاله بازیمون تموم نشده ها.بر عکس تازه شروع شده.....من یادمه روز عروسی شما رو هم بازی می کردیم...ایشالا عروسی شما آجی نازم...
لبخندی زدم و با حالت بامزه ای گفتم:خدا از دهنت بشنوه خواهرررر.....
با صدای یکی از آرایشگر ها به خودمون اومدیم....
آرایشگر:عروس خانوم...آقا دوماد تشریف آوردن....
به سمت نیاز برگشتم و گفتم:اووه اوووه بدو بدو...دیرت نشه....
با لبخند باشه ای زیر لب گفت...با کمک من و همون آرایشگر شنلش رو روی دوشش انداخت...منم کیفم رو برداشتم و مانتومو پوشیدم....دست نیاز رو گرفتم..خداحافظی از آرایشگرها کردیم و خارج شدیم....درو باز کردم...آرتان دم در وایستاده بود...یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود با پیرهن سفید...یه پاپیون مشکی هم زده بود...خیلی خوش تیپ شده بود...سرش پایین بود...سرش رو بالا آورد...و تا نیاز رو دید..خیره شد بهش...اولش حیرت کرد...وبعد حیرتش به لبحندی مهربون تبدیل شد....فیلمبردار اومده بود جلو فیلم می گرفت...به آرتان اشاره کرد و گفت نیاز رو بغل کنه...اونم همین کارو کرد....دم گوشش گفت:خیلی ناز شدی عشقم...
romangram.com | @romangram_com