#سکوت_یک_تردید_پارت_163
لبخندی زدم و گفتم:آره...حتما...الان بهش میگم...
آروم سرش رو تکون داد...رفتم بیرون...آرتان و بهراد روی صندلی نشسته بودن...نگاهی کوتاه به بهراد انداختم و رو به آرتان گفتم:آرتان نیاز می خواد بری پیشش...
آرتان با خوشحالی از جاش بلند شد و گفت:واقعا.!!!؟
لبخندی زدم و آروم پلکهامو روی هم گذاشتم....
با صورتی خندون به سمت در رفت و درو باز کرد....منم رفتن باهاش رو جایز ندونستم...تنها باشن بهتره...رفتم و روی صندلی کنار بهراد نشستم...
برگشتم به سمتش و گفتم:حرفای شما خیلی کمکم کرد...واقعا به این باور رسیدم که هیچی عوض نشده...فقط یه حقیقت معلوم شده...این باورو با کمک شما به نیاز انتقال دادم...خیلی آروم شد..واقعا ممنونم...خیلی ممنونم....
لبخندی زد و دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:خواهش می کنم...عزیزم...من که کاری نکردم....
کلمه عزیزم از زبون بهراد لرزه ای به تنم انداخت...لبخندی به روش زدم و گفتم:چیزه...میشه من دو سه روز شرکت نیام!!تا نیاز خوب شه...اخه حواسم پیشش می مونه..
بهراد:آره حتما...چرا نشه..اصلا یه هفته بمون پیشش سلامتی نیاز مهم تره...
لبخندی خانومانه زدم و گفتم:نه ممنون...دو سه روز کافیه....
_هرطور که راحتی...
سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم...با ریشه های شالم بازی میکردم...که احساس کردم دلم بدجوری برای بابام تنگ شده...کاش الان اینجا بود...بود و با بودنش به هممون آرامش میداد...باید برم...برم پیشش...خیلی حرفا هست که باید بهش بزنم....
از جام بلند شدم...از جلوی بهراد رد شدم...داشتم می رفتم...که صداش از پشت سرم متوقفم کرد...
بهراد:کجا میری!!؟
به سمتش برگشتم و گفتم:می خوام برم سر خاک بابام...دلم براش تنگ شده...می خوام باهاش حرف بزنم...
چیزی نگفت...بعد از چند لحظه از جاش بلند شد و به سمتم اومد...
روبه روم ایستاد و گفت:بریم....
با تعجب پرسیدم:کجا!!؟؟
_مگه نمی خواستی بری پیش بابات!!؟خودم میبرمت...
romangram.com | @romangram_com