#سکوت_یک_تردید_پارت_161

نمی دونم چقدر گذشته بود که دستی روی شونه هام نشست...با صورتی گریون سرم رو بالا آوردم و به اون شخص چشم دوختم...بهراد...میون اون همه ناراحتی و گریه...لبخند کمرنگی روی لبهام نشست...چون اون تنها کسی بود که درکم می کرد...باورم میکرد...تنها کسی بود که واقعا آرومم میکرد...تنها مردی که بهم آرامش میداد....و...تنها مردی که...دوسش داشتم...تنها مردی که برام با ارزش بود...آره...همون چلغوز خان گنده بکه روانی...حالا...تنها کسی بود که حتی توی بدترین شرایطم آرومم میکرد....

با صدای مردونه اش به خودم اومدم....

با صورتی گرفته و نگران پرسید:

_نگاه!!؟چیه!!؟چیشده!!؟چرا گریه می کنی!!؟؟

بهش نگاه کردم...اشکهام آروم گونه هام رو خیس کردن...بعد از چند لحظه...دستام رو سفت ابراز احساسات حلقه کردم...و محکم بغلش کردم......و با صدای بلند زدم زیر گریه...

صورتش رو نمیدیدم...اما می تونستم...از همینجام حس کنم...که الان چقدر متعجبه...

کنترل حرکاتم و کارام دست خودم نبود.‌..من نیاز داشتم‌...الان به این آغوش مردونه نیاز داشتم...من به بهراد نیاز دلشتم...به بغلش...و گرمی دستاش...

بعد از چند لحظه انگار به خودش اومد...و دستای مردونه اش رو...ابراز احساسات ظریفم حلقه کرد...و منو به خودش فشرد.

اصلا برام مهم نبود چی میشه...مهم نبود الان...اینجا کجاست...یا اینکه چه فکری راجبم بکنه...الان فقط مهم...این آغوش بود...آغوش مردی...که اینبار با جرعت...بی غرور...اعتراف می کنم...عاشقشم....من عاشق این مردم....

بعد از چند لحظه..به سختی و با اجبار منو از خودش جدا کرد...اما دستام رو گرفت...نگاه مهربونی بهم انداخت و گفت:چی شده خانوم کوچولو...نیاز که بهوش اومده...چرا این حالو داری!!؟؟

با حرفاش عین بچه ها بغض کردم و صدای هق هق گریه ام بلند شد...میون گریه هام گفتم:چرا دنیا اینجوریه!!!؟چرا انقدر بی رحمه!!!چرا همیشه آدم بدا برنده ان...آدمای معصوم و بی گ*ن*ا*ه بازنده...چرا انقدر آدمای معصوم عذاب میکشن چرا!!!؟

مهربون بهم نگاه کرد و لبخند تلخی زد...

_چون که اونا یه قلب از جنس سنگ دارن...اما آدمای معصوم بی گ*ن*ا*ه یه دل از جنس شیشه دارن...که سریع میشکنه...خرد میشه...یه دل بی گ*ن*ا*ه..پاک و معصوم دارن...

به حرفاش گوش میدادم و آروم گریه می کردم....سرش پایین بود....سرش رو بالا گرفت...با انگشتش اشکهام رو از روی گونه هام پاک کرد و گفت:بخاطر چیزایی که نمی تونی عوضشون کنی...گریه نکن...بخاطر چیزایی که دیگه اتفاق افتادن غصه نخور...بخاطر بدی های این دنیا...غمگین نشو...گریه نکن...ارزش اشکهات رو ندارن...لبخند با نمکی زد و گفت:خانووم کوچولوو....

بهش نگاه کردم و گفتم:اگه یه روزی بفهمی کسی که این همه سال خواهرت بوده..کنارت بوده...همدمت بوده...خواهر واقعیت نیس چیکار می کنی!!!!؟

مات و مبهوت بهم نگاه کرد...بعد از چند لحظه...انگار منظورمو فهمید..با تعجب گفت:نهههه!!!!

آروم سرم رو به معنای مثبت تکون دادم.‌‌‌...و بعدش زدم زیر گریه...بلند بلند گریه می کردم...بعد از چند لحظه نزدیک تر اومد و دستاش رو دور بازوهام حلقه کرد...و گفت:هییس...آروم باش...آروم باش...و سرم رو روی شونه اش گذاشت و نوازش کرد همونجور که تو بغلش بودم سرم رو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم و....با گریه گفتم:نیاز..خواهر تنی من نیست...خواهر امیر...میفهمی امیر...کسی که می خواسته باهاش ازدواج کنه برادرش بوده...با تعجب سرش رو پایین آورد و گفت:چیییییییی؟!!!!؟؟

_دارم دیوونه میشم...خسته شدم...بسته دیگه...بسته...و بعد صدای گریه ام بلند تر شد...

بهراد هیچی نمی گفت و فقط سرم رو آروم نوازش می کرد...بعد از چند لحظه که تقریبا آروم شدم ازش جدا شدم....

romangram.com | @romangram_com