#سکوت_یک_تردید_پارت_158
بابا چه دروغی اخه گفتی!!؟چیکار کردی!!؟؟چرا نیاز راجب این نامه چیزی بهم نگفت!!؟شایدم...می خواست بگه...اما منه احمق به حرفش توجه نکردم...خدا لعنتم کنه...چشمم به گوشی نیاز خورد..ورش داشتم...رمز می خواست...منو نیاز رمز گوشی همو می دونستیم...رمز رو زدم...و لیست اس ام اس هاش باز شد...اخرین اس ام اس از یه شماره ناشناس بود...شمارش آشنا بود...فکر کنم...فکر کنم شماره امیر...آره...آره شماره امیر...بیخیال فکر کردن شدم و مشغول خوندن اون اس ام اس بلند بالا شدم....
نهههههههه.....این غیر ممکن...دروغه....امکان نداره...دستام میلرزید...احساس میکردم دارم خفه میشم...با لرزش دستم گوشی از دستم افتاد و....
احساس خفگی کردم...انگار نفسم بزور میومد...دستم رو روی گردنم گذاشتم...و آروم نفس کشیدم...احساس میکردم یه چیزی داره خفه ام میکنه...نههه...این امکان نداره...مامان و بابا نمی تونستن با دونست این واقعیت با ازدواجشون..موافقت کنن...نههه...دروغه...به نقطه ای نا معلوم زل زده بودم و اشکهام گونه هامو خیس میکرد...تلفنم زنگ خورد جواب دادم...
مامان:الو نگاه مادر نیاز بهوش اومده...
چیزی نگفتم...
مامان:الو نگاه شنیدی!!؟؟
چیزی نگفتم...
صداش نگران تر شد...
مامان:نگاه...
با صدایی که خودمم بزور میشنیدم گفتم:باشه...و بعد تلفن رو قطع کردم...
نههه...امیر دروغ گفته این نمیشه...باید برم...برم از مامان واقعیت رو بپرسم...خدایا خواهش می کنم اینا دروغ باشه...از جام بلند شدم و با صورت گریون از خونه خارج شدم و به سمت بیمارستان راه افتادم...بعد از بیست دقیقه رسیدم ماشین رو پارک کردم و وارد حیاط بیمارستان شدم و بعدش هم وارد ساختمون بیمارستان شدم...
وارد راه رویی که اتاق نیاز بود شدم..کسی اونجا نبود...جلوی در که ایستادم صدای ناله و گریه نیاز میومد رفتم توو...دستاش رو روی تخت می کوبید و میگفت:چرااااا!!؟؟چراااا منو نجات دادین!!!؟من بایییییید می مردم...چراااا واسه چی منو نجات دادین....
دستاش رو روی تخت می کوبید و این حرف هارو میزد...دکتر و پرستار سعی می کردن آرومش کنن...عمو و آرتان و بهراد با اندوه و مامان با صورتی خییس بهش نگاه میکرد...منم دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم و بی صدا اشک میریختم...
زجه زنان در حالی که سعی میکرد از بین دستای پرستار نجات پیدا کنه گفت:ولمممممم کنیییین...من باییید بمیییرم باییییید بمیرم....همچنان تقلا می کرد اما ولش نمیکردن....
دست از تقلا کردن برداشت و با صدایی گریون فقط گفت:ولم کنین...چرا نجاتم دادید...بعدش هم هق هق گریه اش اجازه حرفی دیگه رو بهش نداد
دکتر رو کرد به ما و گفت:لطفا همگی بیرون منتظر بمونید...خواهش میکنم...
همگی از روی ناچاری از اتاق خارج شدیم...آرتان روی یه صندلی نشست و سرش رو بین دستاش گرفت...مامان بی صدا گریه می کرد...و من...به نقطه نامعلوم چشم دوخته بودم...
بعد از چند لحظه دکتر اومد بیرون همگی منتظر نگاهش کردیم....
romangram.com | @romangram_com