#سکوت_یک_تردید_پارت_156


_چی کار دارن میکنن اون تو دو ساعت!!؟؟

_عمو جان آروم باش الان میان...

با گریه شروع کردم به راه رفتن...هی از اینور به اونور میرفتم...بعد از چند لحظه بهراد اومد...نگاهی به من انداخت و بعد از کنارم رد شد و رفت کنار آرتان نشست...دستی به روی شونه آرتان زد و گفت:ایشالا صحیح و سالم از اون اتاق میاد بیرون...

آرتان با صدایی مردونه اما کاملا گرفته گفت:ایشالا داداش...

اه...دیگه خسته شده بودم چرا نمیان!!!ای بابا ما مردیم این پشت...اه...لعنتی...خدایا خودت کمکمون کن...داشتم تو دلم واسه خودم غر غر میکردم که یه ظاهرا دکتر همراه با پرستاری بیرون اومدن...همه با حالت دو به سمتشون رفتیم...

_آقای دکتر خواهرم چطوره چیشد!!؟

دکتر نگاهی غم انگیز بهمون انداخت...و سرش رو با تاسف تکون داد...(دستم رو روی قلبم گذاشتم و چشمامو بستم و اشکام خود به خود جاری شدن)اما بعد از چند لحظه گفت:مصرف قرص هایی که ازشون استفاده کرده بودن خیلی خطرناک بوده...اما خوشبختانه...به موقع آوردینش...مام تموم تلاشمون رو کردیم...خدارو شکر...حالشون خوبه..اثر قرص و داروی بیهوشی که از بین بره بهوش میان...

از شدت خوشحالی دستام رو جلوی دهنم گرفته بودم...خدایا...شکرت...اشکام گونه هام رو خیس کردن...خدایا مررسیی مررسییی...

مامان دستشو روی قلبش گذاشت و گفت:یا امام رضا...یا امام رضا...مررسیی بچمو بهم برگردوندی...

به آرتان نگاه کردم...تو بغل بهراد بود و از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه...

بعد از چند لحظه در اتاق باز شد...و نیاز بی جوون روی تخت از اتاق خارج شد...به سمتمون آوردنش..هممون جلوش رفتیم...خواهر خوشگلم..دورت بگردم درد و بلات به جوونم...چندتا پرستار که دور تختش بودن گفتن:خواهشا دورش رو خلوت کنید...یکمی کنار تر رفتیم...تخت رو گرفتن و از ما دور شدن...و رفتن...

به سمت دکتر رفتم و گفتم:آقای دکتر!!؟کی بهوش میاد..

_بستگی به خودشون داره ولی بیشتر از یکی دو ساعت نیست....

_میشه یکی پیشش بمونه خواهش می کنم...

دکتر با تردید سری تکون داد و گفت:باشه...ولی فقط همتون نرید بهتره...

_باشه باشه فقط منو مادرم میریم داخل...

دکتر:همراه من بیاین....شماهام می تونید بیرون منتظر بمونید... همه موافقت کردن...دکتر راه افتاد پشت سرش من و پشت سر من بقیه...اومدن بعد از چند لحظه دکتر جلوی در اتاقی ایستاد و کنار وایستاد و رو به من گفت:بفرمایید...

ببخشیدی گفتم و وارد شدم...پشت سر من هم دکتر و مامان وارد شد...


romangram.com | @romangram_com