#سکوت_یک_تردید_پارت_136
یه تای ابروشو بالا انداخت و چیزی نگفت...منم به رو به روم چشم دوختم...بعد از چند لحظه مسیر تموم شد و تلکابین ایستاد....اول بهراد و بعد هم من پیاده شدیم...اولش یه گوشه یه مردی بود که عکس رو نشون میداد بعد هرکی می خواست عکس رو میگرفت....بهراد هم رفت و عکس رو گرفت...همونجا وایستاده بودم که صدای نیاز از پشت سرم اومد...
_به به نگاه خانووم خوش گذشت!!!
_اییی نیاز خانووم دارم واست خرت از پل گذشته دیگه..که منو با بهراد تنها میزاری آره!!؟؟
_من کاری به شماها ندارم زن و شوهر دوست داشتیم تنها باشیم....
_آهان بعله تو که راست میگی!
خنده ای کرد و گفت:عکس رو گرفتین...
_رفته بگیره...بعد از چند لحظه بهراد آرتان اومدن و عکس هارو دست ما دادن...واااییی چقدر خوشگل شده....بهراد عکس رو داد به من و گفت دست من باشه...بعدش هم رفتیم و روی یه تخت نشستیم آش و چای خوردیم تا گرممون شه...اون بالا واقعا هوااا سرد بوود خییلی سرد...بعد از اون هم رفتیم تو جنگلش...یه جنگل خییلییی خوشگل و سر سبز اما راه رفتن اونجا واقعا سخت بود..یه جاهایی سربالایی و گل بود...اونجام چندتا عکس خوشگل خودمون با گوشی من گرفتیم و یکمم گشتیم....کلی هم خندیدیم..
آرتان خاطرات دوران دانشگاهش رو تعریف میکرد...که منو نیاز ترکیده بودیم از خنده...بعدش هم که وقت رفتن شد و ما اون مسیر اومده رو برگشتیم....و باز سوار تلکابین شدیم...اینبار بهراد از اول کنار من نشست...اخیییش...خیالم راحته حالا...سفت.. محکم...یجوری که احساس کنم تنها نیستم....یجوری ارتفاع کنار اون هیچ ترسی نداره...حضورش باعث دلگرمیم بود...آرامشم...به رو به رو نگاه کردم...سنگینی نگاهش رو احساس کردم...برگشتم...بهش نگاه کردم...بازهم اون گرمای همیشگی...هروقت بهم نزدیک بود اینجوری میشدم...اون شب تولد...اون روز که بغلم کرد...حس الانم مثل همون وقتها...همون احساس...باز همشون اومدن سراغم..همون احساس رو داشتم....نفس های داغش به صورتم میخورد..یه حس خاصی داشتم..یه جوری بودم...به همین خاطر..نگاهم رو ازش گرفتم و به روبه رو خیره شدم...
************
_بابایی..نهههه...الان کمکت میکنم بابا...الان دستت رو میگیرم...
بابا...بابام هرکاری میکنم بهش نمیرسم...بابام داره پرت میشه...باباااایی...چرا نمی تونم دستش رو بگیرم...فریاد زدم:بابا...نههههه...جلو تر نروووو...اون جا دره هست... اما بابا صدامو نمی شنید...هرچقدر میرم...به جاای نزدیک شدن دور میشم ازش...انقدر رفت عقب...تا رسید به دره و.... ..بابااااااااا....نهههههههههه...بابااااا...همونجا زانو زدم...باباییییییی....
یهو از جام پریدم...عرق کرده بودم...نیاز با وحشت بهم نگاه کرد...خوابالو بود...آروم گفتم:چیزی نیست بخواب...
و اون دوباره خوابید...واییی این چه کابووسی بود...باید به بابا زنگ بزنم آره...باید زنگ بزنم...گوشیم رو برداشتم و به پذیرایی رفتم...صفحه اش رو روشن کردم که با دیدن ساعت بیخیال شدم...ساعت ۱۱بود الان بابا خوابه...بیخیال...به سمت یخچال رفتم و بطری آب رو برداشتم و سر کشیدم...حالم خییلیی بد بود ترسیده بودم...به سمت اتاق رفتم و مانتو و شالم رو برداشتم...از خونه بیرون زدم و به سمت دریا رفتم...تا اونجا فاصله خیلی کمی بود...آروم آروم قدم برمیداشتم...بعد از چند دقیقه رسیدم...وقتی از تلکابین برگشتیم انقدر خسته بودیم هممون از خستگی غش کردیم..تا الان که...اون کابووس..به دریا رسیدم...رفتم جلو...صدای موجهاش آرومم میکرد..چشمامو بستم...اینجا چقدر آرومه...نفس عمیقی کشیدم...داشتم آروم میشدم...
که دستی روی شونه ام نشست......به سمتش برگشتم..بهراد بود....با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:نگاه!!؟اینجا چیکار میکنی!!؟
_هیچی اومدم هوا بخورم...
_مگه خواب نبودی!!؟
_نه..
_اگه می دونستم بیداری با خودم میاوردمت...نترسیدی تنهایی اومدی!!!!
romangram.com | @romangram_com