#سکوت_یک_تردید_پارت_132


با صدای آلارم گوشیمم از جام بلند شدم...ساعت شیش بود...سریع صداش رو قطع کردم که نیاز بیدار نشه...آروم و بی صدا از جام بلند شدم از اتاق رفتم بیرون...امروز روز عید...حدودا ۸صبح وقت سال تحویل...از بچگی عاشق چیندن سفره هفت سین بودم...دیروز همه وسایل لازم رو خریده بودیم...منم امروز زود بلند شدم تا سفره رو بچینم...همونجور که چشمامو میمالیدم به سمت آشپزخونه رفتم...از توی کابینت ظرف های آبی وطلایی که کوچیک و پایه دار بودبه همراه آینه و شمعدون های ستش رو برداشتم....ساتن طلایی رنگ روهم برداشتم....به سمت میز توی پذیرایی رفتم و ظرف ها و ساتن رو هم آوردم...ساتن رو روی میز پهن کردم...و یه خورده چین و چوروک بهش دادم تا خوشگل وایسته...بعد هم با سلیقه شروع کردم به چیندن آینه و شمعدون ها روی ساتن...تموم که شد...سنجد..سمنو..سکه..سیر..سماق...و سیب رو آرودم و هرکدوم رو توی ظرفی گذاشتم...بعد هم سبزه و ماهی رو آوردم و کنار ظرف ها گذاشتم...اخخخخ جووون چقدر خوووشگل شد....راضی از سفره چیندنم به ساعتم نگاه کردم...یه ربع به هفت بود...به سمت اتاق رفتم و چمدونم رو باز کردم و از توش یه تونیک مشکی یاسی بیرون کشیدم....جوراب شلواری مشکی پوشیدم و تونیک رو تنم کردم...جلوی آینه رفتم و آرایش کردم...یه ریمل خط چشم و یه رژ مات یاسی رنگ زدم...در آخرهم موهامو رو بافتم و پشتم انداختم...خب خوبه خوشمل شدم....با سر و صداهای من نیاز همونجور که چشماشو میمالید بلند شد...نگاهی به من انداخت و گفت:صبح بخیر..خیلی وقته بیداری!!؟؟همونجور که شالم رو درست میکردم گفتم:اووهووومممم...پاشو عزیزم پاشو یه ساعت اینا دیگه سال تحویل...

_باشه سفره رو چیندی!!؟

_آره چیندم...

سری تکون داد و از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد...به ساعتم نگاه کردم...هفت و نیم بود...باید اون دوتا هم بیدار شن...اخه زشت نیس برم بیدارشون کنم!!؟نه کجاش زشته دیروز آرتان خودش گفت...از اتاق رفتم بیرون..جلوی اتاقشون ایستادم و آروم در رو باز کردم که....از دیدن صحنه روبه روم خندم گرفت..دستم رو جلوی دهنم گرفتم که صداش بلند نشه..‌‌واااایییی خداااا....آرتان سرش رو گذاشته بود رو سینه بهراد...دستاشم باز کرده بود...بهراد هم پاهاش تا اخرین حد...باز بود و با دهن باز خروپف میکرد...

وایییی خداااا....خخخخ هرکی ندونه یه فکر دیگه ای میکنه!!!...اخه این چه وضع خوابیدنه!!؟؟؟؟!؟!....خخخخخخخ....شدت خنده ام خیلیی زیاد شده بود..درو آروم بستم و از اتاقشون خارج شدم...نیاز تو اتاق خودمون بود..همونجور که میخندیدم..رفتم تو و گفتم:واااییی وااااییی...خیلی باحال بود..

نیاز با تعجب:چی باحال بود چته!!؟قرمز شدی!!؟

_برو برو اتاق آرتان اینا خودت نگا کن...

_واا چیوو!!؟

دستشو گرفتم و به سمت اتاق آرتان اینا بردم..درو آروم باز کردم...بیصدا وارد اتاق شدیم...نیاز اول با تعجب بهشون نگاه میکرد..بعد یهو پقییی زد زیر خنده...اونم بلند بلند....منم دیگه طاقت نیاوردم و همراهیش کردم...یهو بهراد عین جن زده ها پرید..بعدشم آرتان...عین برق گرفته ها به ما نگاه میکردن...

آرتان با وحشت گفت:چیییه!؟؟چیشده چرا میخندید!!؟؟

نیاز میون خنده هاش همونطور که خودشو باد میزد گفت:وااای..وای..آر...آرتان...این..این چه..این چه وضع خوابیدنه!!؟؟

نیاز این رو که گفت اون دوتا با وحشت بهم نگاه کردن...بهراد:مگه چه شکلی خوابیده بودیم!!؟

پیش قدم شدم و واسشون تعریف کردم...از خجالت بدبختا نمیدونستن کجا برن آب بشن..‌

_خیله خب حالا اشکال نداره...اومده بودم بیدارتون کنم خیلی کم تا سال تحویل مونده...این رو گفتم و با نیاز از اتاق خارج شدیم....جفتمون حاضر بودیم..بخاطر همین به پذیرایی رفتیم...که نیاز با دیدن سفره هفت سین جیغ خفیفی کشید و گفت:واااایییی...چقدر خوشگل شده نگاه!!!

با ذوق گفتم:واای واقعا!!؟

_آره عزیز دلم خیلی خوشگل شده...

لبخندی زدم و رفتم چایی دم کنم...بعد از چند دقیقه..آرتان و بهراد حاضر و آماده اومدن...الهییی چقدر این رنگ به آرتان میاد!!!یه پیرهن سبز آبی پوشیده بود..خیلی ناز بود با یه شلوار مشکی..بهراد هم یه پیرهن و شلوار سرمه ای پوشیده بود..خوب بود بهش میومد ولی آرزو به دل موندیم این یه بار رنگ روشن بپوشه!!!اومدن و روی یه مبل نشستن...چایی ها دم کشیده بود و حاضر بود..تو چندتا فنجون ریختم و همراه با شکلات و شیرینی آوردم...بعد رفتم تی وی رو روشن کردم خییلیی کم تا لحظه سال تحویل مونده بود..تقریبا پنج دقیقه...با ذوق جلوتر از بقیه جلوی تی وی نشستم و لحظه شماری کردم....چهار دقیقه.....سه دقیقه...دو دقیقه...یک دقیقه...و....۱...۲...۳...بوووومممم....اخخخ جوون سال نو شد...باز ذوق به طرف بقیه برگشتم..و گفتم:سال نووتوون مباارررک...همشون با لبخند بهم نگاه کردن...بهراد با همون لبخند روی لبش گفت:سال نو شمام مبارک خانووم کوچولووو...

ببین سال جدید هم نمیخواد دست از اذیت کردن من برداره...لبخندی زدم و گفتم:ممنون ایشالا سال خوبی داشته باشید بابابزرگ...


romangram.com | @romangram_com