#شروعی_دیگر_پارت_90


محمد چهره‌اش رو درهم کرد و گفت:

_قربونت دادا.. ما با چاوشی نمی‌سازیم، همون سوسن خانوم خودمون بهتره.

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_هرجور راحتین

و به طرف زانتیای نوک مدادیِ خودم رفتم و راه افتادم.

هنوزم حس می‌کردم سرم بدجور سنگینه، دستی لا به لای موهام کشیدم و حواسم رو جمعِ جاده‌ی رو به روم کردم.

ماشین رو پشت سر ماشینِ سامان پارک کردم و پیاده شدم.

شهاب با مهمونش زودتر از ما رسیده بودن، نمی‌دونستیم کجا رفتن.

نوید بهش زنگ زد و بعد از پرسیدن اینکه کجان گفت بریم به سمت بالا.

فضاش محشر بود.

تا حالا چند باری اومده بودم، ولی امروز فرق داشت، امروز یه جورِ عجیبی به این زیبایی احتیاج داشتم. این زیبایی، این هوایی که راحت تر از اون محیط پر دود و شلوغ می‌شد توش نفس کشید، شاید می‌تونست کمی آرومم کنه و تسکین بده سردردی رو که داشت جونم رو به لبم می‌رسوند.

❊❊❊

دوباره از نظر گذروندم چهره‌ی پسرِ خوش قد و قامت کنارم رو که شده بود مهمون ویژه‌ی این جمع و پیش خودم اعتراف کردم این پسرِ چشم عسلی بیش از حد جذابه!

چشم ازش گرفتم و برگشتم سمت پسرِ لاغر اندامی که لباس مخصوص توی تنش نشون می‌داد گارسونِ این قهوه خونه‌ی سنتیِ:

_چی میل دارید؟

و من به این فکر کردم که الان چی غیر از یه چایِ قند پهلو می‌تونه حالم رو خوب کنه؟


romangram.com | @romangram_com