#شروعی_دیگر_پارت_85

غفاری با شرمندگی سر پایین انداخت و گفت:

_آقای مهندس مامانم حالش خوب نبود، داشتم به برادرم جای داروهاش و می‌گفتم

افشارم حق به جانب گفت:

_منم همه‌ی کارام و انجام داده بودم، بعد رفتم سراغ جدول حل کردن.

لحن حق به جانبش بیش از پیش عصبانیم کرد.

اخم کرده خیره شدم تو چشماش و گفتم:

_انجام داده باشید؛ ولی دیگه تو ساعت کاری حق انجامِ کارهای متفرقه مثل جدول حل کردن رو ندارید مفهومه؟

چشماش رو از نگاهم دزدید و سر پایین انداخت و با صدای ضعیفی گفت:

_بله

_خوبه، دفعه‌ی آخرتون بود همچین مواردی ازتون دیدم با شمام هستم خانم غفاری، می‌تونید برید.

کیانی هم پشت سرشون راه افتاد که گفتم:

_شما کجا؟ مگه تشویقی نمی‌خواستی؟ وایسا بهت تشویقی بدم.

برگشت و خیلی ریلکس، جوری که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده نگاهم کرد.

این دختر دیگه رو دست هرچی پرروِ بلند شده بود.

_شما به چه حقی تو ساعت کاری جدول حل می‌کردین؟

_این و که از نازنینم «افشار» پرسیدین، جفتمون کارامون و انجام داده بودیم بعد نشسته بودیم پای جدول حل کردن.

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com