#شروعی_دیگر_پارت_82
_پانیا
دست از نوازش موهای عروسکش برداشت و نگاهم کرد.
دستام رو باز کردم که خودش فهمید الان بیشتر از هر چیزی بهش احتیاج دارم.
عروسکش رو روی زمین گذاشت و به سمتم دوید و من با هر قدمش قربون صدقهی پاهای تپلش رفتم.
هنوز ۲ قدم مونده بود به تختم برسه که طاقت نیاوردم و دست انداختم زیر کتفاش و کشیدمش تو بغلم و محکم به خودم فشردمش.
و انگار آغوش این خواهر کوچولو مزهی بهشت میداد.
این فسقلیای که اینجوری خودش رو تو آغوشم پنهون کرده بود، تنها نقطه نوری بود میون تاریکی قلبم.
❊❊❊
*ارسلان*
دیگه میخواستم از دست این دختره سر به دیوار بکوبم.
یعنی امکان نداشت یکی از نقشههایی که بهش گفته بودم بکشه بی عیب و ایراد باشه.
چنگی به موهام زدم و کلافه نگاهم دوباره روی برگههای رو به روم چرخید، فایده نداره تا حالا چندین بار تذکر داده بودم، ولی بازم...
باید جدی تر از تذکر دادن با این خانوم حرف میزدم.
تلفن رو برداشتم و منشی رو گرفتم.
طبق معمول اشغال بود.
عصبی بلند شدم و به سمت در رفتم.
romangram.com | @romangram_com