#شروعی_دیگر_پارت_254


حس خیلی بود!

بابا به سمتم اومد و گفت:

_خوشحالم که آرزوی گرفتن این جشن به دلم نموند.

توی آغوشش فرو رفتم و آرامش مهمون قلبم شد:

_من اگه شما رو نداشتم چیکار می‌کردم، بهترین بابای دنیا!

کمرم رو نوازش کرد و گفت:

_تو و پانیا تمام دارایی من هستین.

بـ ــوسه‌ای روی پیشونیم کاشت.

از آغوشش دراومدم و به سمت مامان رفتم.

دست‌هاش رو برام باز کرد و من به سمت آغوشش پرواز کردم.

هیچ آغوشی آرامش بخش‌تر از آغوش پدر و مادر نیست.

گونه‌اش رو بوسیدم و زمزمه کردم:

_حتی نمی‌خوام به این فکر کنم که اگه همچین فرشته‌ای مامانم نبود، تو این یک سال، چی به سرم میومد.

لب‌هاش روی پیشونیم نشست و چشم بستم و مهر نثار دلم کرد:

_خوشحالم که پانیذ قبلم رو، رو به روم ایستاده می‌بینم، دردونه‌ی مامان!

لبخند پر بغضی زدم.


romangram.com | @romangram_com