#شروعی_دیگر_پارت_239

شاهرخ سری براش تکون داد و گفت:

_فعلا بیا جوجه‌ها رو از سیخ بکشیم، بعد داشته‌هاتم می‌بینیم!

ارسلان بلند شد و چشمکی برای سوگل زد و به سمت شاهرخ رفت.

جان؟

چی شد؟

چشمک؟

سوگل؟

ارسلان؟

نکنه...!

سری تکون دادم و بلند شدم.

با دخترا میز و آماده کردیم و مامان اینا نوشابه و سالاد و مخلفات رو آوردن.

بابا اینا هم دست از صحبت کردن برداشتن و همه دور میز نشستیم.

شاهرخ دستاش رو به هم سایید و گفت:

_بفرمایید، دیگه شرمنده اگه بد شده.

بابا لبخندی زد و گفت:

_اختیار داری پسرم، اتفاقا خیلی هم عالیه.

واقعا هم عالی بود.

romangram.com | @romangram_com