#شروعی_دیگر_پارت_236
❊❊❊
*پانیذ*
_مطمئنی پانی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره، تو فقط هوام رو داشته باش.
نگران گفت:
_زوده هنوز، بذار یه مدت دیگه، تازه یک ماه و خردهای از سر پا شدنت گذشته.
_نگران نباش، من برای مهمونی امشب میخوام بدون عصا باشم.
_از دست تو، حداقل بذار از شاهرخ بپرسیم.
_اوف، برو بپرس، ببینم دست از نه آوردن بر میداری.
سری تکون داد و به سمت حیاط رفت.
بعد از چند دقیقه با دو تا تیکه جوجه توی دستش برگشت.
یکیش رو به طرفم گرفت و گفت:
_شاهرخ گفت فعلاً این رو بخور، جوجهها داره تموم میشه. بعد خودش بیاد.
تیکه جوجه رو ازش گرفتم و گازی بهش زدم.
_اوم خیلی خوشمزهاست، این نمیتونه کار ارسلان باشه؛ چون ارسلان کبابش حرف نداره نه جوجهاش، کاره کیه؟
romangram.com | @romangram_com