#شروعی_دیگر_پارت_229
سرش رو به سینهام چسبوندم و صدام گرفتهتر از هر موقعی بود:
_گریه کن، گریه کن تا سبک شی، گریه کن تا خالی شی، گریه کن تا آروم شی عزیز ارسلان.
هق زد و دستهام تیرهی کمرش رو محض دلداری لمس کرد.
لب روی هم فشردم و آب دهن فرو دادم تا بغض صدام رسوام نکنه.
درد و دل امشبمون رو هم میشه خوب تعبیر کرد، هم بد.
بد؛ چون درد پانیذم رو تازه کرد و خوب؛ چون گفت و خالی شد. گریه کردو سبک شد. هق زد و آروم شد.
❊❊❊
نگاه دوختم به گلهای درشت پرده و به این فکر کردم که چهطوری سوگل رو بکشونم به اون جای فوق العاده.
اصلا این هیچی، چهطوری بهش بگم؟
با برخورد چیزی به پام نگاه از گلهای پرده گرفتم.
_بیب بیب، السی خان بلو کنال. (بیب بیب، ارسی خان برو کنار.)
مثل اینکه سد راه ماشین شارژی پانیا خانوم شده بودم.
پام رو برداشتم و پانیا گاز ماشین رو گرفت و بومب کوبوندش تو دیوار.
با صدای بلندی زدم زیر خنده.
پانیا اول به ماشینش نگاهی انداخت و بعد با اخم رو به من گفت:
_نخند، خب دشادف کلدم دیده. (نخند، خب تصادف کردم دیگه.)
لپش رو کشیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com