#شروعی_دیگر_پارت_201

_آبجی کوچیکه از دست داداشی ناراحته؟

_اوهوم.

خندیدم و گفتم:

_ای جان، اگه معذرت خواهی کنم از دلش در میاد؟

_نچ.

دستم رو توی جیب شلوارم فرو بردم و بسته‌ی پلاستیکی رو لمس کردم.

بیرونش آوردم و گفتم:

_با لواشک چه‌طور؟ بازم از دلش در نمیاد؟

لواشک رو از دستم قاپید و گفت:

_از چی حرف می‌زنی؟

بلند خندیدم.

باهم وارد رستوران شدیم و به سمت میزی که مامان اینا نشسته بودن، رفتیم.

از رستوران بیرون زدیم و به سمت ماشین‌ها راه افتادیم.

بابا دست روی شونه‌ی آقای راد گذاشت:

_پارسا جان شرمندمون کردی، قرار نیست همه خرج‌ها رو دوش تو بیافته.

آقای راد لبخندی زد و گفت:

_خجالت بکش؛ یه غذا دیگه چیه که بخوایم دُنگی حساب کنیم آخه. درضمن شما مهمون منید.

romangram.com | @romangram_com