#شروعی_دیگر_پارت_195

صدای پیانوی زنده‌ای که فضا رو پر کرده بود، عجیب آرامش بخش بود.

با صدای سوگل از حال و هوای پیانو خارج شدم:

_نمی‌خوای بگی چرا اومدیم اینجا؟

دستام رو توی هم گره کردم و گفتم:

_سوگل امروز آوردمت اینجا تا...

با اومدن بی موقع گارسون حرفم نیمه تموم موند.

کیک و قهوه‌هامون رو جلومون گذاشت و گفت:

_امر دیگه‌ای ندارید؟

نفسم رو با شدت بیرون دادم و گفتم:

_خیر، مچکرم.

انگار خودش فهمید مزاحمه که بی هیچ حرف دیگه‌ای رفت.

سوگل تکه‌ای از کیکش رو زد سر چنگال و گفت:

_خب، می‌گفتی؟

کمی از قهوه‌ام نوشیدم و گفتم:

_امروز آوردمت اینجا تا ازت معذرت خواهی کنم و از دلت دربیارم.

_معذرت خواهی؟

_آره، معذرت خواهی.

romangram.com | @romangram_com