#شروعی_دیگر_پارت_188


با انگشت به شقیقه‌ام ضربه‌ای زد:

_نچ نچ، انگاری واقعا پرید.

عصبی گفتم:

_مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی، چی پرید؟

لبخند شیطونی زد و گفت:

_من مثل آدم حرف می‌زنم، این تویی که مشنگ می‌زنی عزیزم، عقل و هوش جناب عالی پرید.

تازه دوزاری کجم افتاد.

چشم غره‌ای بهش رفتم و نگاه دادم به سارگل که سینی شربت رو از مامان گرفت و مشغول تعارف کردن شد.

به همه تعارف کرد و به شهاب که رسید مکثی کرد و چشم دوخت به لیوان‌های شربت توی سینی.

شهاب خیره نگاهش کرد و دستای سارگل لرز گرفت.

تک سرفه‌ای کرد که باعث شد شهاب به خودش بیاد و چشم ازش برداره.

دستی به لبه‌ی پیراهنش کشید و گفت:

_ممنون، میل ندارم.

سارگل با صورتی که کم و بیش به سرخی می‌زد و دستایی که لرزش محسوسشون بد شک به دلم مینداخت به آشپزخونه رفت.

یعنی چی؟

چرا شهاب اونطوری خیره‌ی سارگل شده بود؟


romangram.com | @romangram_com