#شروعی_دیگر_پارت_172


چند وقت بود نیومده بودم؟ آخ که چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود.

برای این قهوه‌های تلخ که هیچ جوری نمی‌شد گذشت ازشون.

برای این هوای دلچسبی که عجیب با روح و روان آدم بازی می‌کرد.

روی تخت چوبی همیشگی نشستیم.

پسری با لباس فرم مخصوص اومد:

_چی میل دارید؟

ارسلان نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

_صبر می‌کنیم تا همراه‌هامون بیان بعد سفارش می‌دیم.

گارسون سری به نشونه‌ی احترام خم کرد و رفت.

متعجب گفتم:

_همراه‌هامون، کی دیگه قراره بیاد؟

_سلام

برگشتم سمت صدا که با دیدن شاهرخ و شهاب و ماهرخ هم تعجب کردم هم خوشحال شدم.

بعد از سلام و احوال پرسی، شاهرخ و شهاب پیش ارسلان نشستن و ماهرخ هم اومد پیش من و سوگل.

ارسلان دستش رو بلند کرد که همون پسر اومد و دوباره سوالش رو تکرار کرد.

شاهرخ برگ سفارش داد، شهاب جوجه، ماهرخ نگینی، ارسلان و سوگل کوبیده، من هم شیشلیگ.


romangram.com | @romangram_com