#شروعی_دیگر_پارت_170
چشمکی زدم و ادامه دادم:
_بالاخره وقتی بفهمی برای یکی مهمی...
حرفم رو ادامه ندادم و موزیانه خندیدم.
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_نخیرم اصلا اینطوری نیست، فقط نمیخواستم دوباره سوءتفاهم پیش بیاد.
با خنده سری تکون دادم:
_هــوم!
بلند و شد حرصی گفت:
_مرض و هوم
و صدای بسته شدن محکم در توی صدای بلند قهقهام گم شد.
❊❊❊
«فصل پنجم»
*پانیذ*
با صدای در باعجله شال رو روی موهام گذاشتم
_بیا دیگه پانی، دو ساعته داری چیکار میکنی؟
از توی آینه به صورت اخموی سوگل نگاه کردم:
romangram.com | @romangram_com