#شروعی_دیگر_پارت_163
_چیکار باید بکنم؟
_پاش و بلند کنید تا من کفش و زیر پاش بذارم.
بابا پام رو بلند کرد و آقای شفیعی کفش رو زیر پام گذاشت و بعد با کمک بابا پام رو داخل کفش گذاشتن، کمربند چرمِ روی زانو رو بستن و بعد بقیه بندها که کمربندی نبودن و حالت چسبی داشتن و روی ساق و رون بسته میشدن رو بستن.
اون پام هم توی کفش گذاشتن و بندهاش رو بستن.
آقای شفیعی وقتی از محکم شدن کمربند و چسبها مطمئن شد عقب رفت و گفت:
_آقای راد زیر کتفهاش و بگیرید و بلندش کنید، تا من زانوهاش و چفت کنم که خم نشه.
بابا، ارسلان رو صدا زد و دوتایی زیر کتفام رو گرفتن و بلندم کردن و آقای شفیعی سریع قفل کنار زانوها رو زد.
سرم گیج میرفت و تعادل نداشتم، حس میکردم بین زمین و هوا ایستادم و هرآن ممکنه بیافتم.
آقای شفیعی وقتی از چفت شدن زانوهام هم مطمئن شد، گفت:
_حالا واکر و بیارید و آروم زیر کتفاش و ول کنید و اجازه بدید خودش بایسته، فقط هواش و داشته باشید.
ارسلان رو به سوگل گفت:
_میشه واکر و از توی هال بیاری
سوگل واکر و آورد و جلوم گذاشت.
آقای شفیعی جلوی واکر وایساد و گفت:
_حالا دستت و از روی شونههاشون بردارو بذار روی واکر و تکیهات رو بنداز روی واکر.
نگاه نامطئنی به واکر انداختم و گفتم:
_نه، من میترسم.
romangram.com | @romangram_com