#شروعی_دیگر_پارت_158
لبخند پهنی از یادوآوری اتفاقی که چند ساعت دیگه قرار بود بیافته روی لبم نشست، امروز عجب روزیه!
صدای داد دختری باعث شد با تعجب سر بلند کنم:
_به توچه مردیکه؟ مفتشی یا وکیل وصی؟ تو که جوابت و گرفتی دیگه غلط میکنی فوضولی میکنی.
سوگل، لبخند روی لبم جاش رو به اخم غلیظی داد.
تکیهام رو از کاپوت گرفتم و با قدمهای بلند به سمتشون رفتم.
سوگل خواست برگرده که پسره بازوش رو چسبید.
جان؟ این یارو الان چه غلطی کرد؟ قلم میکنم دستی رو که به سوگلم بخوره.
مچش رو گرفتم و جوری فشار دادم که خود به خود انگشتاش از دور بازوی سوگل شل شد.
دستش رو محکم پایین انداختم و یقهاش رو گرفتم:
_الان چه ... خوردی؟
پوزخندی زد و گفت:
_دست دوست دخترم و گرفتم، تو رو سننه؟
مشتم بالا رفت و با ضرب روی صورتش فرود اومد.
صدای جیغ سوگل تو گوشم پیچید:
_ارسـلـان
نشستم روی سینهاش و مشت بعدیم محکم تر از قبلی رو صورتش فرود اومد:
romangram.com | @romangram_com