#شروعی_دیگر_پارت_149

_سلام اومدم تا جایی، چیزی شده؟

لبم رو گزیدم و گفتم:

_ببخشید سلام یادم رفت، عمو زود خودت و برسون پانیذ به خون احتیاج داره.

صداش نگران شد:

_دارم میام.

تماس رو قطع کردم که خاله با همون لحن نگران و صدای لرزون گفت:

_کِی می‌رسه؟

سعی کردم نگرانی توی صدام رو مخفی کنم و با آروم ترین لحن ممکن گفتم:

_الان میاد خاله جان.

دست پشت کمرش گذاشتم و به سمت صندلی‌ها هدایتش کردم:

_بیا بشین الان پس می‌افتی.

برگشتم سمت سوگل که داشت زیر لب ذکر می‌گفت و گفتم:

_برو برای خاله یه لیوان آب بیار

سری تکون داد و با سرعت به سمت آب سردکن رفت.

خاله دستی به گونه‌های خیسش کشید و گفت:

_ارسلان برو برام یه قرآن بگیر.

به سمت ایستگاه پرستاری رفتم و با دیدن پرستاری که تلفن دستش بود گفتم:

romangram.com | @romangram_com