#شروعی_دیگر_پارت_147

_ببخشید نتونستم زودتر بیام، ترافیک سرسام آور بود.

خاله دست روی دستش گذاشت و گفت:

_اشکال نداره عزیزم، پانیذم هنوز عملش تموم نشده.

سوگل چشمای نگران و ناراحتش رو دوخت به در اتاق عمل و گفت:

_ان‌شاءالله سالم از اتاق عمل میاد بیرون.

زیر لب زمزمه کردم «ان‌شاءالله»

خسته از قدمرو رفتن روی صندلی رو به روی سوگل نشستم و نگاه دوختم به سرامیک زیر پام.

صدای باز شدن در اتاق عمل باعث شد سرم رو بیارم بالا، با دیدن پرستاری که با سرعت به طرفمون می‌اومد هول شده بلند شدم:

_چی شده خانوم پرستار؟ خواهرم چیزیش شده؟

_هموگلوبین خونش افت کرده و اومده روی هشت اگه بهش خون نرسه ممکنه به هوش نیاد و بره تو کما.

نفس توی سینه‌ام حبس شد.

صدای لرزون خاله توی گوشم پیچید:

_یا ابوالفضل.

پرستار با عجله گفت:

_آقای محترم یک دقیقه هم، یک دقیقه ست، وقت رو تلف نکنید، گروه خونیتون بهش می‌خوره یا نه؟ اگه نمی‌خوره خودمون دنبال خون بگردیم.

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با لکنت گفتم:

_گر..گروه خـ..خونیِ من بهش نمی‌خوره.

romangram.com | @romangram_com