#شروعی_دیگر_پارت_138


انگار اون سخنرانی طولانی فایده نداشت.

نفس عمیقی کشیدم تا آروم بشم و کلمات رو دوباره توی ذهنم ردیف کنم.

من تصمیمم رو گرفته بودم، باید قانعش می‌کردم:

_بابا زودتر تکلیفم مشخص بشه که بهتر از یه مدتِ طولانی صبر کردنِ.

نگاه کلافه‌اش رو دوخت به چشمام و عصبی تر از قبل گفت:

_درسته، ولی درحالی که نتیجه‌اش خوب شدنت باشه، صد در صد نه بعد خدایی نکرده جواب نده و پشیمون بشی و بگی ای‌کاش انتظار رو به ریسک این عمل ترجیح می‌دادم.

_تو صبر کردنم امکان خوب نشدنم هست.

دستی لای موهای جو گندمیش کشید و خسته از این بحث چند ساعته زمزمه کرد:

_نمی‌دونم، واقعا نمی‌دونم، گیج شدم، موندم بین دوراهی، نمی‌دونم چه راهی ختم میشه به دوباره راه رفتن دردونه‌ام می‌ترسم

چشماش رو روی هم فشرد و صداش گرفته بود انگار:

_آره، من پارسا راد می‌ترسم، می‌ترسم راهی رو انتخاب کنم که تهش دیدن راه رفتن دوباره‌ات نباشه، می‌ترسم بعدها خودم و لعنت کنم که چرا راهی رو انتخاب کردم که دخترم تا آخر عمر خونه نشین بشه، می‌ترسم.

صدام خش دار شد و نالیدم:

_بابا این تصمیم خودمه، هرچی‌ام بشه پای خودمه.

سری تکون داد و گفت:

_اگه بعد گفتی بابا تو که بزرگ ترم بودی و عاقل ترم بودی و می‌تونستی جلوی تصمیمم رو بگیری، چرا نگرفتی؟ چی بگم؟

ذهنش آشفته بود، هزار جور احتمال و اما و اگر داشت مثل موریانه مغزش رو می‌جوید، ذهن منم دست کمی ازش نداشت.


romangram.com | @romangram_com