#شروعی_دیگر_پارت_112
سری تکون دادم به سمت پیشخوان رفتم.
یه مرغ سخاری و یه پیتزا مخصوص، همراه با مخلفات کامل اعم از نوشابه و سالاد و... سفارش دادم.
طلبکار نگاهم کرد و گفت:
_خب جناب الان میخوایم کجا بشینیم؟
شیطون خندیدم و گفتم:
_بالا.
و با ابرو به راه پله اشاره کردم.
با چشمهای گرد شده نگاهش به گوشهی سالن خیره موند:
_یعنی باید اسم تو رو به جای ارسلان میذاشتن شمس الله.
خندیدم و گفتم:
_نه بابا من کجا، شانش کجا؟ حالا این یه بارو خدا پارتی بازی کرده، تو نمیتونی ببینی.
و واقعا انگار خدا هم میخواست کمی، فقط کمی عمر با هم بودنمون بیشتر باشه.
دستی روی شکم درحال انفجارم کشیدم و نفسم رو دادم بیرون.
یعنی انقدر خورده بودم که چشمم به غذا میافتاد حالم به هم میخورد.
سوگلم دست کمی از من نداشت.
بلند شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com