#شروعی_دیگر_پارت_106
مکثی کرد و گفت:
_یادمه بچه که بودیم پاتوقمون زیر درخت بید مجنون حیاط پانیذ اینا بود، بعد از رفتن من پاتوق شما دوتا کجا شد؟
از یادآوری روزای خوبِ گذشته لبخندی روی لبم نقش بست و گفتم:
_دربند
نگاهش خیره موند روی لبخندم و گفت:
_بریم همونجا.
انگار فهمیده بود خیلی وقته نرفتم و دلم بد هــ ـو*س اونجا بودن رو کرده، هــ ـو*س اون چاییهای قند پهلو، توی اون استکانهای کمر باریک که عجیب حال خوب کن بودن، هــ ـو*س اون قلیون دوسیبی که تو اون فضا عجیب مزه میداد و شاید هــ ـو*س کمی آرامش.
با اشتیاق قبول کردم، و مقصدمون بعد از خلاص شدن از شر اون چراغ قرمزی که انگار قصد تموم شدن نداشت، شد دربند.
تو طول مسیر انقدر از خاطراتِ بچگی گفتیم و خندیدیم که نفهمیدم کِی رسیدیم.
ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم و دوشادوشِ هم، راه همون تخت همیشگی که انگار به نام زده بودیم رو پیش گرفتیم.
نشستیم و چای سفارش دادیم.
سوگلم انگار میدونست چاییهای اینجا حرف نداره، چیزی که پانیذ هیچوقت نفهمید و همیشه اون قهوهی تلخِ به قول خودش آرامبخش رو به این چاییهای معرکه ترجیح میداد.
بازم پانیذ و بازم حس شدید خالی بودن جاش تو این جمع دو نفرهای که ایکاش میشد سه نفره با حضورش؛ امــا...
_جاش خیلی خالیه.
متعجب خیره شدم به سوگل که این حرف رو زده بود و به این فکر کردم که آیا من بلند فکر کردم یا اون ذهنخوانی بلد بود؟
استکان رو به لبش نزدیک کرد و نوشید اون چای خوش عطر رو:
romangram.com | @romangram_com