#شروعی_دیگر_پارت_104
«بفرمایید»ی گفتم و دوباره کلمهها رو دنبال کردم.
در باز شد و صدای تق تق پاشنه کفش به گوشم خورد.
بدون چشم برداشتن از اون نوشتههای مزخرف گفتم:
_خانم غفاری، بی زحمت اون پروندهها رو بذار روی میزم.
چند دقیقه گذشت، ولی غفاری هیچ حرکتی نکرد.
متعجب سر بلند کردم که با دیدن شخص رو به روم لبخند رفته رفته روی لبم نشست.
درحالی که میزم رو دور میزدم و به سمتش میرفتم گفتم:
_سوگل!
روی مبلهای سورمهای رنگِ جلوی میزم نشست:
_والا تا کمتر از نیم ساعت پیش که سوگل بودم، ولی فکرکنم جدیدا خانم غفاری شدم.
بعد با حرصی ساختگی ادامه داد:
_تو واقعا چطور میتونی منه به این خوشگلی و با اون منشیِ عملیت یکی کنی؟
روی مبل رو به روش نشستم و لبخند شیطونی زدم و بدجنس گفتم:
_حالا همچین فرقی هم با هم ندارینا، فقط اون به خاطر عمل یکم دماغش قلمی تر از توست.
با جیغی که کشید لبخندم به خندهی بلندی تبدیل شد:
_ارسـلـان!
romangram.com | @romangram_com