#شروعی_دیگر_پارت_101
_همه چیز دل بخواهیِ من و تو نیست منم خیلی چیزا دلم میخواد، مثلا پاهام رو...دارم؟
لبخند روی لبش ماسید.
متعجب از لحن پرحرصم گفت:
_فقط یه شوخی بود، تو واقعا عصبی شدی.
خشن نگاهش کردم و شمرده شمرده گفتم:
_من عصبی نیستم.
دستاش رو به حالت تسلیم بالا برد و لبخند مصنوعی زد:
_باشه، باشه تو عصبی نیستی من اشتباه کردم، آروم باش!
آروم باشم؟ این جملهی دو کلمهای شده تمام آرزوی من.
گوشهی لبم کج شد، به چیزی شبیه پوزخند.
روی صندلی چوبی کنار قفسهی کتابها نشست و دستاش رو تو هم قفل کرد.
یه چیزی میخواست بگه؛ اما نمیتونست.
خیره شدم به چشماش که خیرهی دستبندِ قهوهای رنگِ بسته شده به مچ دست راستش بود:
_میشنوم
تکونی خورد و نگاه از دستبندش گرفت و گیج گفت:
_چی؟
_بگو همون چیزی رو که داری مزه مزهاش میکنی و دودلی بین گفتنونگفتنش.
romangram.com | @romangram_com