#شکیبا_پارت_134
من – مگه نگفتین نگاتون نکنم ؟ ...
لبخند محوي زد ...
امید – نگفتم نگام نکن ... گفتم عاشقونه نگام نکن ...
با همون اخم گفتم ...
من – نگاه من همینجوریه ... در ضمن اصلاً هم عاشقونه نیست ...
لبخند کامل مهمون لب هاش شد ....
امید – الان نمی خواي سرم داد بزنی ؟ ... یا بگی این راه به سمت ترکستانه و نمی تونیم دو کلام با هم حرف بزنیم ؟ ...
منظورش رو نفهمیدم ... با همون اخم .. یه ابروم رو انداختم بالا ...
من – منظور ؟ ...
لبخندش پر رنگ تر شد ...
امید – آخه اولین بار که حرفم بهت برخورد سرم داد زدي و این حرفا رو زدي ... گفتم شاید الانم که بهت برخورده بخواي
همون حرفا رو تکرار کنی و داد بزنی ...
اخمم رو باز کردم و جدي گفتم ...
من – بچه نیستم که بخوام براي هر چیزي داد و بیداد راه بندازم ...
با همون حالتش گفت ...
امید – می خواي بگی بزرگ شدي ؟ ..
سریع جواب دادم ..
من – بزرگ بودم ...
لبخندش رو کمی جمع کرد و نگاهی به صورتم انداخت .. تک تک اجزاي صورتم رو سریع از نظر گذروند ... ابرویی بالا
انداخت ...
امید – نچ ... بزرگ شدي ولی نه کامل ...
چشماش رو کمی تنگ کرد ...
امید – هنوز یه مقدار مونده تا کامل بزرگ شی ...
پشت چشمی براش نازك کردم ... و رو کردم سمت جایی که بچه ها داشتن بازي می کردن .. دروغه اگه بگم از اینکه می
گفت بزرگ شدم خوشم نیومده .. هرچند که به نظرش کمی به بزرگ شدنم مونده بود ...
هنوز چند ثانیه اي نگذشته بود که گفت ...
امید – تو اون سبد چیه ؟ ...
@romangram_com