#شکیبا_پارت_128
بعد در حالی که انگار من باید تو همون لحظه همه ي حرفاش رو تجزیه تحلیل کرده باشم پرسید ..
خاله – حالا مطمئنی انتخابت درسته ؟ ...
درمونده جواب دادم ...
من – نمی دونم ... باید فکر کنم ... با این چیزایی که شما گفتین باید بشینم و درست فکر کنم ..
خاله سري به علامت تأیید تکون داد ..
خاله – خوبه .. فکر کن و به یه نتیجه ي درست برس ... یادت هم باشه که تو هم دوتا بچه داري ... رادین که فعلاً بچه ست
.. ولی علی باید راضی باشه .... در ضمن امید هم باید بخواد که مثل پدر بالاي سر اي دوتا باشه وگرنه که .....
دیگه ادامه نداد ....
یه هویج برداشتم و دوباره مشغول شدم ... در همون حین هم گفتم ...
من – در هر صورت من روز سیزده بدر نمیام .. بهار و علی رو اگه دوست داشتن با خودتون ببرین ولی من نمیام ..
خاله نگاهی کرد ...
خاله – اگه کسی پرسید چرا نیومدي چی بگم ؟ ...
شونه اي بالا انداختم ...
من – نمی دونم .. می تونین بگین حالم خوب نبود ... اینجوري دیگه زنگ نمی زنن و اصرار به اومدنم نمی کنن ..
خاله سري تکون داد ..
خاله – حالا تا اون روز .
سیزدهم از صبح زود بیدار بودم ... با اینکه قرار نبود با خاله اینا بریم ... ولی باز هم یه جور هیجان خاص داشتم ...
به بهار علت نرفتنمون رو گفته بودم ... خیلی راحت قبول کرد ... گفت که درکم می کنه ... گفته که هر جور صلاح می دونم
تصمیم بگیرم ... و گفته بود که به خاطر من با خاله اینا همراه نمی شه ... هر چی اصرار کردم بره فایده اي نداشت ... می گفت
نمی خواد تنهام بذاره ....
دلم نمی خواست روز سیزده بدر به بچه ها بد بگذره با تو خونه موندن ... سریع شروع کردم به آماده کردن مایه ي شامی ... یه
جور شامی که از خاله یاد گرفته بودم ... درسته که نمی خواستیم با خاله اینا بریم ولی می تونستیم خودمون بریم بیرون .... روز
اسباب کشی یه پارك کوچیک نزدیک خونه مون دیده بودم ...
اولین شامی رو که تو ظرف پر از روغن انداختم در خونه زده شد .... از همون اشپزخونه بلند گفتم ...
من – بهار در رو باز کن .. من دستم کثیفه ...
شنیدم که در خونه باز شد و صداي گفتگوي دو نفر ... ولی نمی تونستم تشخیص بدم کیه ...
چند ثانیه بعد چیزي افتاد رو سرم ... برگشتم ... بهار بود که شالم رو انداخت رو سرم ..
@romangram_com