#شهربازی_پارت_242
_ من شاید نباید این حرفا رو بزنم نمیدونم، من خیلی بی تجربه ام و واقعا نمیدونم چی رو باید بگم و چی رو نه، اما شما منو بی نهایت............. وابسته ی خودت کردی با توجه هات با حرفات و با رفتارایی که از همین چند ماه پیش داشتی ................... وقتی ازم دور میشی من واقعا می ترسم.
_ آرام من از این به بعد هستم قول میدم ....... تو برام با همه فرق داری ،تنهات نمیذارم.
تحکم صدایش دلم را قرص کرد.
گاهی حس می کردم من واقعا محتاج طاها هستم.
و از بودن دوباره اش بی نهایت راضی بودم.
_ می بخشی منو به خاطر این دو هفته و هرچی قبل از اون اذیتت کردم؟
_ اگه همیشه باشی
_ هستم
لبخند زدم . احساس می کردم خیلی راحت تر نفس میکشم انگار حجم عظیمی روی قلبم سنگینی می کرد که حالا طاها آن را از بین برده بودو من می توانستم نفس بکشم.
خوب یا بد عاقلانه یا احساسی بچگانه یا منطقی من طاها را دوست داشتم و برای بودنش تلاش می کردم.
_ آرام
با صدای سارا به سراغش رفتم، زیر دست سهیلا خانم آرایشگرش بود
romangram.com | @romangram_com