#شهربازی_پارت_205

_ آرش و الان دیدم

_ خب؟

_ خیلی ممنونم که به آرش گفتین.

چند لحظه سکوت شد ، به نظرم آمد قطع شده است.

_ الو..........الو........

جوابی نداد ، خواستم دوباره بگویم که با صدای گرفته ای گفت :

_ آرام جان یه کاری پیش اومده بعد بهت زنگ میزنم.

قطع کرد. گیج و مبهوت مانده بودم ، چه شد یک دفعه.

سعی کردم خیلی موضوع را پیچیده نکنم.

طاها همین بود دیگر غیر قابل پیش بینی. من راه درازی برای شناخت طاها در پیش داشتم.

**

امروز آخرین روز کلاسمان بود و یک هفته برای تعطیلات عید کلاس نداشتیم و بعد از آن دوباره کلاس را شروع می کردیم. برای این یک هفته که طاها را نمی دیدم عزا گرفته بودم. در این چند روز حسابی به من خوش گذشته بود هر روز زنگ می زد و مرا مجبور می کرد تا نامش را صدابزنم اما من زیر بار نمی رفتم و او هنوز موفق نشده بود . وقتی هم در شرکت بودم از شدت هیجان و خوشحالی روی ابرها سیر می کردم و به حدی در حال و احوالم محسوس بود که فرشته و امیر علی مشکوک شده بودند و می گفتند در این چند روز خیلی تغییر کرده ام. و مدام دلیلش را می پرسیدند ومن هم فقط لبخند میزدم و می گفتم که به خاطر نزدیکی به عید است و سعی می کردم ذهنشان را به گونه ای منحرف کنم تا دست از سرم بردارند.

هرچند که این روزهای آخر سال طاها به شدت مشغله هایش زیاد بود و بیشتر ارتباط ما با هم تلفنی بود . اما هر چه بود عالی بود برای منه بی تجربه برای منی که تا به حال مورد توجه هیچ کس قرار نگرفته بودم برای منی که محتاج محبت و توجه بودم، این روزها بی نظیر بود.

romangram.com | @romangram_com