#شهربازی_پارت_197

_ نه خب .... یعنی نمیدونم چی بگم.

_ نظرتو

یعنی وقتی طاها به چیزی گیر میداد دقیقا از نوع سه پیچش بود.

_ خب شما خیلی این مدت به من لطف داشتید و کمکم کردید و من مدیونتونم.

_ اینا که نظر نبود ..... نظرت و راجب خودم بگو راجب طاها.

هزار بار می نویسم غلط کردم چقدر سکوتش دلنشین بود.

_ خب شما خیلی خوبین ، یعنی آدم خوبی هستین

لبخند تلخی زد

_ خوشحالم که از نظر تو آدم خوبی هستم.

کلافه به نظر میرسید انگار هم می خواست چیزی بگوید و هم جلوی خودش را می گرفت.

_ بذار یه جور دیگه بپرسم........... اگه من به جای ........... به جای میلاد اون حرفارو بهت میزدم ......... نظرت چی بود .

خداروشکر که مقنعه سرم بود وگرنه از شدت این شوک موهایم سیخ به آسمان میرفت.

زبانم کاملا بند آمده بود. او آرزوی مرا به زبان آورده بود اما هیچ گاه تصور نمی کردم که شنیدنش از طاها انقدر برایم سخت و استرس زا باشد. انگار که هیچ گاه امیدی به شنیدنش نداشتم که این چنین غافلگیر شدم.

romangram.com | @romangram_com