#شهربازی_پارت_195

طاها اینجا کنار من بود، برای قرار با من برنامه ریزی کرده بود ، از دختر های آرام خوشش می آمد و دوست دختر هم نداشت ، البته فعلا ، اما مهم نبود مهم حضورش بود برای من که تا به حال حضوری از این جنس را تجربه نکرده بودم ، حتی اگر احساساتم یک طرفه باشد. دلم می خواست در این لحظات به هیچ چیز فکر نکنم و فقط در کنار او شاد باشم.

مشغول خوردن بودیم و من بی نهایت از انتخاب شانسی ام راضی بودم.

دلم می خواست سکوت را بشکند، دلم می خواست برایم حرف بزند .اما انگار این دفعه او در دنیای افکارش غرق شده بود. من هم که هنوز توانایی شروع یک صحبت معمولی رانداشتم.

بالاخره بعد از دقایقی سکوت را شکست.

_ دوست داشتی؟

_ بله خیلی ممنون

_ نوش جان

دوباره سکوت کرد ، هر روز کلی مرا سوال پیچ می کردو حرف میزد امروز که من دلم می خواهد حرف بزند سکوت کرده و دائما در فکر است.

_ حال تارا خیلی بهتر شده البته هنوز کلی فاصله داره تا اون تارای سابق اما همین تغییرات کوچیک هم به من کلی انرژی میده.

لبخند زدم و در دل خدا را شکر کردم.

_ اما من هرکاری می کنم نمی تونم بیخیال اون نامرد بشم.

نمید انستم چه بگویم من نه آن نامرد را می شناختم و نه می دانستم که چه کرده است.

نفس عمیقی کشید.

romangram.com | @romangram_com